بچه هایی از جنس آسمان
 
قالب وبلاگ

سلام آبجیای گل چه خبرا همتون دارین امتحاناتونو می دین و سرتون گرم.

آبجی مریم امیدوارم امتحاناتو خوب داده باشی تا الان.

بچه ها اگه گفتین این کیه؟

 

باشه می گم خودم هستم.کودکی دیروزم.که الان شده کودک درونم و همیشه با منه.بعضی وقتا خیلی اذیتم می کنه.ولی هنوزم دوسش دارم و دوست ندارم باهام قهر بکنه و بره.

چاره ای ندارم به حرفاش گوش بکنم.

به چهره ی آرومش نگاه نکنید.تا روزی من و وادار به کشیدن ٢ -٣ تا نقاشی نکنه راضی نمیشه.تازه هر ماه هم یکی از بی نهایت طرحهایی که می زنم رو در قالب یه اجرای نمایشگاهی می خواد.اگه نبود و رفته بود من مرده بودم.

کودک درون دوست دارم.

خیلی ها می گن که ای واژه ی "کودک درون"کلیشه ای شده و شماهایی که دوست دارین مثل بچه ها رفتار بکنید این واژه رو سپر کردین و مثل بچه ها رفتار می کنید.من بارها شده ناراحت شدم.ولی در جواب همشون گفتم که آدم از همون اول کودک و بعد بزرگ میشه.پس آدم هر چی از اول داشته باشه باهاش تا آخر عمر می مونه.حالا بعضیا کودک درونشون یادشون می ره  به من و امثال من چه؟

نظر شما که همتون کودک درونتون بیدار چیه؟

بچه ها کودک دروناتونو آماده بکنید تا آپ بعدی قراره یه جایی بریم.هر کی دوست داره بیاد رنگ تی شرت و پاپیونشو معلوم بکنه.تا آخر هفته وقت دارین.

[ ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

سلام به همه ی آبجیای گیلم سلام به عمو و همه ی همکارای مهربونش

امروز می خواستم برم تا عکسام رو برای چاپ به آتلیه کودک بدم.آخه کیفیت عکسای چاپی زمین تا آسمون فرق می کنه.قابل توجه دوستان گرافیست

طبق معمول با آبجی آزاده روانه شدیم.بیچاره رو اسیر خودم کرده بودم.

رفتیم و عکسا رو دادیم و ٢ ساعت باید سرمون رو گرم می کردیم تا عکسا رو تحویل بگیریم.سرتونو درد نیارم.راهی شدیم از طرف میدون ٧ تیر به طرف میدون ولیعصر.اونجا رو من و آبجی آزاده خیلی دوست داریم.تمام خاطرات خوبمون اونجا اتفاق افتاده.

تو بلوار کریم خان داشتیم قدم می زدیم که رسیدیم به پارک حضرت مریم.به چه پارکی.آزاده به من نگاه کرد و من به ازاده و ٢ تایی هم زمان باند گفتیم.بوستان دوستان پورنگ.رفتیم تو پارک یه کم نشستیم.و بعدش کودک درون بیدار شد و دیگه یکی می خواست تا جلوی ما ٢ تا رو بگیره.

این چند تا عکس رو ببینید.

یاد آبجی مریم هم فراموش نمیشه.اسم قشنگش همیشه همه جا هست.

یه مجسمه قشنگ هم بود.

اثر آقای حسین شناور که اردیبهشت١٣٨٧ تو این مکان نصب شده.

خوب رفتیم سمت وسایل بازی خوب ما هم کودک هستیم و حق بازی داریم. مگه نه

من نتونستم برم بالا پام لیز می خورد.ولی آبجی چه پشتکاری داشت کودک درونش طوفان کرده بود.

رفتم نشستم.

خلاصه رفت بالا و پرچم پیروزی رو بر بام وسایل بازی نهاد.

خلاصه کفشاشو گذاشت پایین پیش من رفت بالا.بقیه فتوحات ما بمونه برای بعد.آخه خیلی خوابم میاد تازه فردا ۶ صبح هم بایدبیدار شم .٨ صبح بلیط دارم.

[ ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه می دونم همتون یه آرزوهایی دارین.انشاالله که به آرزوهای قشنگتون برسین.

اما آرزو نداشتن خیلی نگران کندست.آدما با آرزوهاشون زنده هستن.ولی سعی کنیم که آرزوهای دست یافتنی داشته باشیم تا ضمیر ناخوآگاهمون پس نزنه.

آرزو اشخاص را می سازد و شخصیت او را کنترل می کند

آرزو مانند سکان یک کشتی جهت حرکت را مشخص می سازد

سکان یک کشتی نسبت به خود آن ممکن است خیلی کوچک باشد و دیده نشود،اما مسیر حرکت یک کشتی عظیم را کنترل می کند بنابراین یک زندگی بدون امید و هدف مانند

یک کشتی بدون سکان می باشد،همینطور یک فرد بی هدف نیز جهت خود را از دست خواهد داد و آن قدر در امواج متلاطم زندگی سر گردان می شود تا سرانجام غرق شود.

این متنی بود از آقای کیم و چونگ،بنیانگذار شرکت دوو

از کتاب مشکلات را شکلات کنید.

وای بعدش می بینیم که مشکلات ما به شیرینی و خوشمزگی شکلات می شن.

ان شالله اون روز بیاد که ببینم همتون بدون مشکل و با شادی همراه هستین.

لبخند

[ ۱ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"دوستدار آن لحظه اییم که در کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن می خواهد زمین و زمان را بهم بریزد..."
نويسندگان
آرشيو مطالب
امکانات وب