بچه هایی از جنس آسمان
 
قالب وبلاگ

سلام به دوستای عزیزم

واقعا منو شرمنده کردید نمیدونم چطوری از همگیتون تشکر کنمقلب

دنیا جان دستت درد نکنه با این ابتکارت. حس کردم که امسال واقعا جشن تولدمو پیش همه ی بچه ها و عمو گرفتم خاطره ی خوبی تو ذهنم حک شد

آزاده عزیزم چقدر قشنگ درست کردی ممنون گلمماچ

یه عکس ٣نفری با کیک تولدم انداختم ببینیدلبخند

وسطی خودمم.کلاه قرمزی دنیا خانومه.کلاه سبزه آزاده جونه

ممنون از همه کسایی که تولدمو تبریک گفتن انشاا... تو جشن تولدتون جبران کنمچشمک

[ ٢٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

به نام خدای بزرگ و مهربون

1 دقیقه سکوت به احترام روح پاک آش دایی

سلام به همتون

سلام به عموی مهربون

سلام به همه ی آبجیا

سلام به مریم جووووووووووووووووووووووووووووون

نازنین مریم چشماتو وا کن منو نگاه کن در اومد خورشید

وقت اون رسید که بیای به بوستان نازنین مریم

وااااااااااااااااااااااااااااای نازنینمریم

یه عذر خواهی به خاطر دیر آپ کردنم همش تقصیر این سرور کافی نت بود.اطلاعات روی سی دی من رو نخوند سیستمشون.

وتنها کافی نتی بود که جمعه باز بود.توی شهرستان.

خلاصه مجبور شدیم امروز آپ بکنیم که امیدوارم خوشتون بیاد.قصه یه کوچولو فرق کرد.لبخندولی اول از همه...

از عمو تشکر می کنم به خاطر تمام زحمتایی که برای ما می کشن و مهربونی هایی که نثارمون می کنن.

قصه از این جا شروع میشه که گفتم حالا تولد مریم رو کجا جشن بگیریم.همه دور هم جمع بشیم.تا این که رفتم و یه مجوز گرفتم.تو دنیای مجازی دیگه.

بازم واسه خودم برنامه چیدم و شروع شد.

حالا بازم رفتم سراغ خانم پاییزی(راستی ممنون به خاطر آپتون خانم پاییزی)به خانواده سلام مخصوص برسونید.

هیچی دیگه از محمود آباد اومدم تهران همراه خانم پاییزی بریم مریم رو بیاریم.بر اساس تصویر های ارائه شده شب قبل از تولد ما سوار بالن هستیم.با توجه به مشکلاتی که در بالا توضیح دادم الان ظهر به جای شب.

نمی دونم چرا آپلود نمیشه و ارور میده.

شاید قسمت نیست ولی عیب نداره.

به جاش

دست دست دست

جیغ و هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورا

یا      هورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا

 

 

 

برم تند و سریع کیک رو تحویل یگیرم بیام تا آزاده و مریم نرسیدن از راه.کاش زودتر برسم.

 

آروم آروم در رو باز کردم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به موقع رسیدم.

دست بزنید و شادی کنید.البته خوردن کیک رو فراموش نکنیم.

مریم جون بهترین آرزوها رو برات داریم من و آزاده و همه .

امیدوارم که 120 ساله شی نه 120 سال کمه همیشه زنده باشی....

تولد خیلی خوش گذشت و برنامه ی امروز با یه خاطره ی مجازی برای من تموم خواهد شد.امیدوارم که برای شما هم همینطور باشه.

آره بچه ها جونم ممنون از این که اومدین و امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه.

پن1.مریم جون شرمنده ی روی ماهت شدم آبجی ببخش من وقتی تهرات بودم و اواخر شهریور نقاشی ها رو کشیدم . مدادرنگی هام همراهم نبود و مجبور شدم که سیاه و سفید کار کنم .

[ ٢٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

قلببه نام حققلب

برای اطلاع از چگونگی جشن به ادامه مطلب مراجعه کنید با تشکرچشمکمدیریت مطالبخنده

کارت دعوت


ادامه مطلب
[ ٢۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

به نام خدای تمام کوچولوها

سلام به همه

سلام به عمو جون مهربون

سلام به کوچولوهای بزرگ باغ زندگی ،به تموم ساکنین سرزمین مهربونی،سرزمین پورنگی

روزتون مبارک هوررررررررررررررررررررررررررا

تازه روز دختر هم بر شما مبارک باشه

دخترای قد ونیم قد عمو(خدای من چقدر بچه)

یه چیز خنده دار صد سال به این سالها(خنده)

من(دنیا)و مریم و آزاده این روزای خوب رو به همتون تبریک می گیم و براتون بهترین آرزوها رو داریم.

آرزوهای رنگین و زیبا.

مثل خنده های بی ریاتون

چشمای مهربونتون

صدای دلنشینتون

و کلی صفات خوبتون.

امیدوارم که سال آینده هم به همین خوبی باشه...

برای همه مخصوصا ساکنین سرزمین پورنگ

همتون رو دوست دارم تا آپ بعدی به خدای مهربون میسپارمتون.

لوک همیشه ...خوش شانس

[ ۱٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

بانام و یاد خدای مهربون

سلام به همه...امروزم برنامه پخش شد وقتی شروع شد اولین کسی که توجه من رو به خودش جلب کرد.حضور محمدرضا رحمانی توی برنامه بود.یه بچه ی کاملا باهوش و درس خون.

یاد پارسال افتادم.که رفته بودم مدرسه ی استثنایی امام علی (ع)شاید باور نکنید.اما من برای موضوع تحقیق خودم به اون جا رفته بودم.می خواستم اثبات بکنم که بچه های استثنایی هم مثل بچه  های عادی کارتن دوست دارن.اون روز تقریبا اکثر کلاسای پایه ابتدایی رو گشتم و با بچه ها دو تا انیمیشن که یکیش دو بعدی و یکیش سه بعدی بود تماشا کردیم.

جالب که اکثرشون از انیمیشن سه بعدی خوششون اومده بود.

البته من محمد رضا رو از نزدیک ندیدم.ولی از شاگردهای همون مدرسه است.

می دونید چیه توی اون مدرسه همه ی بچه ها شرایط محمدرضا رو دارن ولی دنیای هر کدوم کلی با هم دیگه فرق می کنه.

اون جا بود که اوج قدرت خدا رو احساس کردم.که معصومیت و بی آلایشی این بچه ها من رو به دنیایی برد که توصیفش برام غیر ممکنه.

که اونا با این شرایطشون خیلی چیزا از ما آدمای عادی دارن.

یکی از همین چیزا که محمد رضا رحمانی داشت.وجود یه قلب پاک و بی ریا تو سینشه که می تپه.

تموم مدت برنامه حواسم به محمدرضا رحمانی بود.ولی دعای آخر برنامه محمد رضا رحمانی قلب من رو کلی به درد آورد.

آش دایی هنوز تو یاد بچه ها مونده.

چر این جوریه؟

بزرگترها خیلی زود فراموش می کنن ولی بچه ها هنوز به یاد دارن و همیشه به یاد خواهن داشت.

یاد حرف راوی تو مراسم خاکسپاری افتادم

آش دایی از دنیای ما رفت،ولی تو دنیای بچه ها همیشه آش دایی باقی می مونه.

بله باقی مونده و امروز این کودک به زبون آورد و اشک ما رو جاری.

عمو بازم ناراحت شد و گریش گرفت.

نشونه های آش دایی از بین نرفته و از بین نخواهد رفت.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عمو پورنگ توی ذهن اون بچه ها حک شده و همشون عمو پورنگ رو دوست داشتن.حتی از دیدن کلیپ های عمو پورنگ بیشتر ذوق می کردن تا انیمیش ها.

پ.ن.1.محمدرضا رحمانی شاگرد کلاس دوم خاله ی من بود.

پ.ن.2آرزوشون این بود که عمو پورنگ  رو ببینن...

پ.ن.3.حضور بچه های گلی مثله زهرا شجاعی و محمدرضا رحمانی و...باعث افزایش اعتمادبه نفس بیشتر اونا میشه.

وکشف استعداد اونا که زهرای گلم اجراهای زیبایی برای ما کرد.

 

[ ٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

با نام و یاد خدای یگانه

در هر نقطه از زمین خدا.شهر و روستایی است.

در هر شهرو دیاری مکانی موجود...

مکانی که ورود به آن مکان زمانش نامعلوم...

مکای که ورودت به آن جا ناخواسته و با انکار است

مکانی که تو دوست نداری...

ولی به آن جا برده می شوی...

و آن جا می مانی و همه می روند و تو می مانی

نام آن مکان هبوط است.

آخرین مرحله از زندگی دنیایی روی زمین

آخ دلم گرفته از همه چی از زمین و آسمون

از روزگار که هر روز یکی رو می بره.دست روزگار باز میاد روی زمین و توی یه مشتش یه عالمه عزیز رو با خودش می بره.

بازم نزدیک شد اون روز که دل عمو رو درد آورده.مهر 84 که دل عمو و مامان فاطمه رو و همه ی ما رو ترکوند.و ترکاش هنوز رو دل ما جامونده.

روزی که دل عمو رو شکست و ناراحت.

ولی عمو بازم به خاطر ما برنامه اجرا کرد.خندید و به ما نوید زندگی دوباره رو داد.عمویی که به خاطر مرگ عزیزش داغدار بود.

به استودیو میومد.ولی پشت چهره ی مهربون و خندونش یه عالمه غم و غصه بود.

تنها راه وروذ و درک ناراحتی عمو چشمای مهربونش بود که بعضی وقتا ناراحت بودن ولی بازم چشمای عمو جلوی دوربین ها به ما اجازه ی ورود به دنیای ناراحتییش رو نمی داد.

عمو به خاطر همه ی بچه ها روحش رو بالا برده بود.تا ما ناراحت نباشیم.با وجود این که درونش ناراحت بود و غصه دار.محکم برنامه اجرا می کرد.9مهر 84 بود.

عمو محکم موند تا چیزی بروز نده.

5 سال عمو محکم مونده و برنامه اجرا می کنه.ولی چهره ی عمو هنوز یه کوچولو غصه داره.

تو این ایام .

عمو می خوایم بگیم که ما همیشه با شما هستیم.ناراحتی شما ناراحتی ما و خوشحالیتون خوشحالی ماست.ولی مرگ آش دایی اول مهر امسال بازم عمو رو 8 روز زودتر ناراحت کرد.

5 سال گذشت.عمو بهروز عزیز هبوط کرد و ...

6روز گذشت و عمو سعید هبوط کرد...

زندگی هبوط است،هبوطی غیر منتظره و بی اختیار به مکانی که دروازه ی ورود به دنیایی دیگر است.

یه دنیا تذکر برای هممون.مخصوصا خودم.که دنیا تذکری هستم.

[ ٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

به نام خدای مهربون و بزرگ

از وقتی خبر فوت آش دایی به گوشم رسید کلی ناراحت شدم ولی نی دونم چرا اشکم نریخت چون باور نداشتم که این حادثه اتفاق افتاده...تا این که برنامه شروع شد.برنامه شنبه 3/7/98با موضوع منت گذاشتن.

آخرای برنامه با اشکایی که از چشمای مهربون عمو چکید و نم نم از روی گونه هاش پایین اومد.تازه وارد دنیایی شدم که دیگه آش دایی نیست و با این فکر که دیگه تو برنامه نیست و دیگه و خیلی دیگه های دیگه.

دنیای اون روزم خاکستری بود تا شب که سیاهی شب همه جا رو گرفت.شبش خوابم نبرد و همش تو فکر بودم.اس ام اس های بچه ها که آیا فردا می ری یا نمی ری؟

خدایا چرا این جوری شد....

با خودم درگیر بودم آخه چه طوری می رفتم و شاهد به خاک سپردن آش دایی می بودم و از یه طرف چه طوری نمی رفتم و این تنها کاری بود که برای آش دایی می تونستم بکنم.

تصمیمی گرفتم و قرار شد با بچه ها فردا بریم.

حالا مگه خوابم می برد.نزدیکیای صبح بود خوابیدم انگار آسمون هم غصه داشت نمی خواست روشن بشه.زمان سنگین و تاریک پیش می رفت.

طرفای ساعت 03/8 زدم بیرون ...

خانم پاییزی به من ملحق شد.قرار بود بریم سالن نژاد فلاح .10 رسیدیم کرج و به یکی از بچه ها ملحق شدیم.10/10 رسیدیم سالن و ولی مراسم تموم شده بود.بنر هایی که برای آش دایی زده بودن بازم من رو و بچه ها رو درگیر تر کرد.یه دربست گرفتیم و به امام زاده طاهر رفتیم.

هر سه ساکت بودیم.به خطوط بریده بریده جاده خیره بودم که بعضی وقتا ممتد می شد و یه دفعه بریده.به این که زندگی مثل یه خط ممتد می مونه و یه دفعه بریده میشه و ما باید بریم.

خلاصه 11 رو یک ربع کم رسیدیم امام زاده.

از این جا بود که روز خاکستری به یه روز مشکی تبد یل شد.از تاکسی اومدیم پایین اونجا پر جمعیت بود تمام کسایی که برای آش دایی ناراحت بودن.

پاهام گرفت و سست شد.اولین مراسم تششیع جنازه ای بود که تو این عمر 22 سالم اومده بودم.خیلی ترسیدم.از پیش خانم پاییزی جنب نمی خوردم.یکی از دوستای بچه ها هم به ما پیوست.

وای وای چند دقیقه بعد از رسیدن ما

خدای من ...

پیکر آش دایی رو آوردن صدای لااله الا الله سکوت رو شکست و پیکر پاک آش دایی که تو تابوت بود روی دستا حرکت داده می شد.خیره به تابوت بودم که ...

که چی به چیز خاصی هم فکر نمی کردم.نمی دونم چرا؟

تابوت رو 3 بار گذاشتن زمین و برداشتن.من که اولین بارم بود توی این مراسم شرکت کرده بودم.از خانم پاییزی همش سوال می پرسیدم و خانم پاییزی هم جواب من رو می دادن.

راوی از جمعیت حاضر خواست که نماز میت ر به جا بیارن.

بازم سوتی دادم و می خواستم بگم خانم پاییزی کی بریم وضو بگیریم و بیایم نماز بخونیم و چادر از کجا بیارم ...

و گفت:نماز میت وضو نمی خواد و همین جوری 5 تا تکبیر داره فقط کافیه بیاستی و هر چی میگن تکرار بکنی.

ایستادیم و نماز رو خوندیم.

هنوزم باور نمی کردم.

تابوت به سمت محل دفن رفت.ولی انگار آش دایی میون مردم بود توی هر نگاه به این جمعیت دیده می شد.راوی برای آش دایی دعا می خوند.و صدای گریه تموم فضا رو پر کرد.

دیدن یه صحنه من رو آتیش زد.دیدن اشکای یکی از دخترای آش دایی که ...

که موقع دفن توسط چند نفر به کنار آورده شده بود.خدایا باباش رو از دست داده بود آخه.

با یه حس "اصم" اون کنار ایستاده بودم.

راوی گفت از عزیزان خواهشمندیم کنار برن تا مراسم تلقین رو انجام بدن.

دوباره یه سوال به ذهنم خطور کرد.

دیدم خانم پاییزی کنار من نیست.تنها بودم.به دنبال خانم پاییزی گشتم و پیداش کردم.و دوباره سوال.

و خانم پاییزی دوباره توضیح به من.

دیگه طاقت ایستادن رو نداشتم و جو اونجا و دیدن گریه های دخترای آش دایی که قلبمو کباب می کرد.و یه لحظه خودم رو جای اونا گذاشتم و ...

وای یهو اشکم سرازیر شد. با خودم درگیر بودم.آخه چرا؟این صحنه ها برای همه پیش میاد.

می خواستم بشینم زمین .بچه ها گفتن که بیاین بریم اونور تر.حال هر 4 تامون بد بود.

دیدن این صحنه ها برای اولین بار اعصابم رو خرد کرده بود و تازه فهمیدم که زندگی چقدر کوتاهه و غیر قابل پیش بینی.

من که به عمرم فقط دو بار رفته بودم بهشت زهرا.و به قولی فضای قبرستون برام گنگ و بعضی وقتا فراموش شده بود.ولی الان به این فکر می کردم که آخرین خونه ی همه ی ما اینجاست.و چرا من به این قضیه فکر هم نمی کردم.

دوستام همیشه می گفتن چون کسی از عزیزترین کسات اونجا نیست.خدایا عزیز همه رو براشون نگه دار.که تو به فکر رفتن به اونجا باشی.خدایا همه ی بچه ها رو برای پدرو مادراشون و بالعکس نگه دار.

آمین

خلاصه یکی از بچه ها هم به ما ملحق شد.به یه ماشین تکیه داده بودم وصحنه ی روبرو رو تماشا می کردم.هیچی نمیشنیدم و فقط می دیدم.

به خودم شک کردم و گفتم شاید چون من عینک آفتابی زدم همه جا مشکیه.یه لحظه عینک رو برداشتم به این امید که شاید اون روز آبی باشه ولی مشکی بود.

دوباره عینکم رو زدم.این جا آخر خط بود.درسته من زنده بودم و افکارم برای مدتی منجمد شده بود.فقط بچه ها رو می دیدم.صدایی نمیشنیدم.

یهو که به خودم اومدم.و به نوعی لحظه ای که فکرم آزاد شد.نگاه به ماشین انداختم وای ماشین خاکی بود.و من چرا به ماشین تکیه داده بودم.شروع به تمیز کردن مانتو م کردم.

فکر کردن من به مرگ و نیستی فقط چند لحظه طول کشید واقعا برای خودم متاسف شدم.که چرا؟فقط چند دقیقه.آیا همین قدر کافیه؟نه...

راوی یه متن در مورد آش دایی خوند.دیگه ما 5 تایی شروع کردیم.آخه توی اون جمع مرحوم سعید جهانیان آش دایی ما بود.

راوی گفت:آش دایی از این دنیا رفت.یه آن از اسمم بدم اومد.نمی دونم چرا؟

بعد اضافه کرد که ولی تو دنیای کودکان همیشه اش دایی خواهد بود...

تقریبا آخرای مراسم بود و برای شادی روح پاک آش دایی صلوات و فاتحه خوندیم.

بچه هایی که نتونسته بودن بیان مراسم خاکسپاری مرتب  پیامک می دادن و در جریان بودن.از همشون تشکر می کنم که به یاد آش دایی بودن.

آبجی محدثه( محیوش)که تو کلاس بود.ولی همه ی هوش و حواسش اینجا.آبجی بهار.آبجی نرگس و آبجی مریم جدیری و آبجی فائزه(بند انگشتی)و خیلی های دیگه من شرمندشون شدم و نتونستم جواب پیامکاشون رو بدم.چون حالم اصلا خوب نبود.

اصلا توی اون مکان و فضا تمام مشکلات خودم از یادم رفت.

خورشید بالای سرمون بود و به من اخطار می داد.که برم.وگرنه سرگیجه های متعدد قبلی به سراغت میاد.شقیقه هام درد گرفته بودن.دیگه نمی تونستم وایستم.موقع راه رفتن توی قبرستون و روی قبرا پام دوباره پیچ خورد و دوباره باد کرد و درد پام از یه طرف من رو تشویق به زود رفتن می کرد.کم کم داشتیم تصمیم به رفتن می کردیم که یکی از بچه ها بلند گفت :عمو...

دو نفر بعدی هم هر کدوم یکی از عوامل رو دیدن و تصمیم گرفتن که برن و به عوامل و همکارای آش دایی تسلیت بگن.سه تایی تند تند راه رفتن تا به عمو همکارای محترمشون برسن.

من که گرمازده شده بودم و مچ پام درد می کرد به یکی از بچه ها گفتم بیا بریم و لی نیومد.من هم راه افتادم تا به بچه ها برسم ولی بچه ها به سرعت برق و باد دویدن و به خیابون اصلی رسیدن.من هم راه می رفتم ولی خیلی درد داشتم.

بچه ها به گروه عمو اینا رسیدن.به عمو و همکاراشون تسلیت گفتن و من هنوز آروم آروم راه می رفتم.آخه از یه طرف هم خجالت می کشیدم بابت پروژم که اعصاب همه رو به هم ریختم بابتش.

رسیدم و تسلیت گفتم.با این حال قضیه حل شد.ولی به خدای زمین و آسمون قسم می خورم که دوست نداشتم همچین جایی توی این موقعت توی مراسم خاکسپاری آش دایی ...

ولی نمی دونم قسمت یا سرنوشت این چنین برام رقم زده بود .

گفتم:عمو اکثر بچه ها که وبلاگ دارن.بابت این حادثه ی دلخراش آپ کردن. و عمو از همتون تشکر کردن.

ما باید قدر هم رو بدونیم بچه ها/

عمو گفتن آخر زندگی اینه ...ولی ما باید زندگی کنیم.

عمو م همکاراشون رفتن و ما هم تو راه برگشت بودیم.از همدیگه خداحافظی کردیم.و سه تایی سوار مترو شدیم و توی راه.شروع به گزارش به بچه ها بودیم و یه دفعه دیدم خونه هستم.

می خواستم دیروز آپ کنم ولی اصلا شرایتشو نداشتم از لحاظ روحی خیلی بد بودم.داشتم به مراسم خاکسپاری فکر می کردم که چرا من توی این همه سال حتی یکبار به اتفاق افتادن چنین حادثه ای فکر نکردم.

تازه امروز بازم یه کم بهتر بودم.ولی وقتی برنامه شروع شد و عمو لباس مشکی پوشیده بودن یه کم یاد دیروز صبح افتادم.

آش آش دایی تو دوست بچه هایی

                       همیشه و همیشه میون مایی

                                          دوست داریم یه عالمه حتی الان که پیش خدایی

                                                                    حداقل که الان پیش خدایی برای ما بکن یه دعایی

پ .ن.1 بچه ها ببخشید نه حال عکاسی داشتم و نه دوربینم رو برده بودم یه یه کادر خوب و با ترکیب بندی خوب پیدا نکردم همش آدم بود آدم.یه عالمه آدم با لباسایی مشکی.یکی 2 تا عکسی که با گوشیم گرفتم مضمونش همیناست که به نظرم مناسب گذاشتن نیست.

[ ٥ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

به نام خدای مهربون و بزرگ

سلام

اول از همه چی 1 دقیقه سکوت به احترام آش دایی(سعید جهانیان)

سلام به امروزی که بودیم و سلامی به فرداها شاید نباشیم

امروز خورشید طلوع کرد ولی با این تفاوت که آش دایی امروز در میان ما نبود

مصیبت وارده رو بر خانواده ی محترم آن مرحوم،عموو همکارای مهربونش و شما آبجیای گلم تسلیت عرض می کنیم.

(من ،مریم جدیری و آزاده شریعت بهادری)

امیدوارم که این عزیزان ما رو تو غم خودشون شریک بدونن.

امروز یه روز خاکستری بود برای همه

برای جامعه ی پورنگی ها ولی این وسط یه چیزی مهمه

مهربونی عمو پورنگ...

آره ...

امروز برنامه شروع شد جلوی تلویزیون بودم.منتظر برنامه ولی ناراحت بودم از فوت آش دایی

پکر بودم.آخه از صبح دختر بدی شده بودم و بازم یکم شیطونی کردم.

با خودم می گفتم وای برنامه چطوری شروع میشه.عمو ناراحت چه طوری برنامه اجرا میکنن.و به قولی جو برنامه چقدر سنگین خواهد بود.از این حرفا و پیامک های متعدد بچه ها که این خبر غم انگیز رو به من می دادن.من رو درگیر تر از قبل می کرد.تا اینکه برنامه شروع شد و عمو مثل همیشه با صورت بشاش و خوشحال وارد کادر شد و شروع به خوندن شعر خوش اومدم خوش اومدی کردن....

تیتراژ پخش شد و یه میان برنامه در باره ی آش دایی و خاطرات زیباش توی برنامه

تا آخرای برنامه با خودم گفتم چرا از فوت آش دایی حرفی نزدن شاید یه سوتفاهم شده

ولی آخر برنامه که چشمای مهربون عمو ناراحت شده بود و عمو گریه کردن

به این موضوع مهم رسیدم که عمو از1ساعت برنامه رو 55دقیقشو برای بچه ها اجرای شادی داشتن

به خدا خیلی سخته.خیلی

عمو ممنون از شما

فقط به خاطر این که شادی بچه ها رو از بین نبرن و به شادی بچه ها اضافه کردن.

آخر برنامه این خبر اعلام شد و برنامه تموم شد.

عمو بازم مثل مهر 84 برای ما به بهترین شکل اجرا کردن.در حالی که پشت چشمای مهربون و چهره ی شادشون غم بزرگی پنهان بود

و اون غم از دست دادن یه دوست یه برادر و یه همکار عزیز که الان بین اونا نیست.

روحش شاد.

 ما هم به عنوان یه عضو کوچک از این جامعه بزرگ و جهانی ناراحت و غمگین هستیم.ناراحت

[ ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

سلام بچه ها جونم خوبین خوشین؟خداروشکر

ببخشید اگه دیر دیر آپ میکنیم آخه سر هر دومون اونقدر شلوغه که وقت نمیکنیم حال همدیگرو بپرسیم راستش من اصلا نمیدونم دنیا جون چیکار میکنه اگه دیدینش سلامه منم بهش برسونید

میدونم که دنباله کارای دانشگاهشه بخاطره همینم مزاحمش نمیشم انشاالله موفق باشه

اینم نقاشیا امیدوارم خوشتون بیاد

[ ۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"دوستدار آن لحظه اییم که در کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن می خواهد زمین و زمان را بهم بریزد..."
نويسندگان
آرشيو مطالب
امکانات وب