بچه هایی از جنس آسمان
 
قالب وبلاگ

 

عصری که رفتم بیرون به ریحانه قول دادم که شب اومدنی خونه خریده باشم بعد از تموم شدن کارم توی آموزشگاه رفتم دنبال دی وی دی پورنگ بگردم.از هر کجا که میپرسیدم یه جورایی گیج میزدنو منظورمو نمیفهمیدن.متفکردیگه داشتم نا امید میشدم 10 روز که این محله رو میگشتمو اثری ازش نمیدیدم.افسوسناراحت

 تا اینکه چشمم افتاد به دی وی دی پورنگ خیلی خوشحال شدمنیشخند چون واقعا خسته بودمو حال گشتن نداشتم باید هر چه زودتر خونه میرفتم لبخنددقت که کردم حالم از این رو یه اون رو شدتعجب وای خدای من چی میدیدم کپی شده بودکلافه اون لحظه انقدر عصبانی بودم که نفهمیدم چی گفتمو چیکار کردمعصبانی یه نگاهی به فروشنده کردم یه آقای شیرین عقل بود که ظاهرا راحت میشد سرش کلاه بذارن ولی چون از قبل میشناختمش میدونستم چقدر زیرک و باهوشه.فروشنده کاملا از توی چشمام عصبانیتمو میدید عصبانییه جورایی خودشو گم کرده بود نگرانمونده بودم چیکار کنم چیز ی بارش کنم خودمو خالی کنم که پشیمون شدم چون این رفتار در شان منو خانواده م نبود اوهبرمیگشتم که یاد ریحانه افتادم یاد گریه هاش که حتما بخری ها...گریهبه ساعت نگاه کردم دیر وقت بود جای دیگه ای هم سراغ نداشتم مجبوری رو به فروشنده کردمو گفتم چند؟گفت 2500 تومن دیگه گوشام داشت سوت مکشید عصبانینامردها کپی کردن که هیچ قیمتشم بردن بالا.کلافهبا اینکه قیمتش برام اصلا مهم نبود ولی از سر عصبانیت دست تو کیفم کردمو 2000 تومن گذاشتم رو میزو گفتم تا اونجایی که میدونم 2000 تومنه و بعد بدون هیچ حرفی زدم بیرون.توی راه خونه یاد قیافه ی فروشنده افتادم که از ترسش خشکش زده بود.استرسبخاطر خریدنش از دست خودمم عصبانی بودم آخبه روی جلدش که کاغذی بود نگاه کردم نوشته بود ....

جون عمو کپی نشه ها!!!ناراحت

 

[ ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٤ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

 بنام خدا

 سلام بچه ها...

پنج شنبه 29 دی 90:

صبح همگی راهی شدیم حاج آقا که بابا باشه به سمت مشهد و حاج خانم که مامان باشه با داماد و دختراش به سمت اهواز...لبخند

هوای جاده سرد بود اما به امید اینکه اهواز گرم میشه تحمل میکردیم.حدسم درست بود از زنجان که راهمونو به سمت همدان کج کردیم رفته رفته هوا گرمتر میشد و گرمای خورشید انرژی بخش بود.عینکراه انقدر طولانی وخسته کننده بود که دیگه صدای ریحانه خانم بلند شده بودو همش غر میزد.کلافهبه هر شهری که میرسیدیم با اینکه پنج شنبه و یه روز غیر تعطیل بود سکوت بود و پرنده توش پر نمیزد(مثل شهر ارواح میموند).استرسطول راه چشم دوخته بودیم به تابلوهای کنار جاده وکیلومترهای نوشته شده که شاید تابلویی پیدابشه تاتموم شدن راه رو خبر بده...چشم

دیگه آخرهای راه بودو توی تابلوها اهوازم دیده میشد.خستگی راه به حدی ریحانه کوچولو رو کلافه کرده بود که همون دو کلاس سوادشم ته کشید و به جای شهر اندیمشک از اندیشه ومشک و اندیشمندگرفته تا هرچیزی که فکرشم نمیشه کرد اشتباهی میگفت و خنده رو روی لبای ما جا میذاشت...خنده

فکرکنم امسال ریحانه رد بشه از پس که تو سال تحصیلی سفر میره و غیبت میکنهمتفکر

بلاخره 10:30 شب بود که رسیدیم با دیدن رود کارون یاد خاطرات خوش 2سال پیش افتادمو خستگی راه از تنم در اومد.نیشخند

از روز بعد شروع به گشت وگذار توی شهر و اطرافش کردیم.از خرمشهروشلمچه وبازار ماهی فروش ها توی آبادان و اروند کنار گرفته تابندر گناوه ودانیال نبی ورود دز و از همه قشنگتر دریای خلیج همیشه فارس...قلب

توی راه خرمشهر و شلمچه صداهایی میشنیدم صدای رزمنده هایی که چندین سال پیش توی همین خاک مقدس با دیدن مرگ هراسی نداشتنو مصمم و وفادار از میهن شون دفاع کردن نخل های بلند و سر به فلک کشیده ای که شاهد این وقایع بودن و راوی این قصه هستن هنوزم توی خیلی از دیوار خونه ها و مدرسه ها اثرات گلوله های تفنگ و توی هر وجب از خاکش مین های خوابیده دیده میشد...گریه

مدرسه ای توی آبادان دیدم که تمام ذهنمو مشغول خودش کرد یاد اینکه زمانی توی همین مدرسه بچه هایی بودن که با چه ذوقی درس میخوندن.یعنی همشون زنده موندن یا ...؟؟؟سوالگریه

 بگذریم...هوای بهاری اهواز و درخت های سر سبز وپرتغال های روی درخت دزفول اونم وسط زمستون واقعا زیبا بود از خود راضیدر حالی که همون روزها توی تبریز ومشهد مردم از سرما یخ میزدن...چشمک

لب دریا کنار ساحل روی شن ها نشسته بودم که یاد همگیتون افتادم.جای همگیتون خالی بودقلبماچ

 ردپا:پنج شنبه 6 بهمن 90 بلاخره بعد از 8 روز به خون برگشتیم.اوه

 ردپا:اینم صندوقچه ی سوغاتی ها که نگید چرا یادتون نبودم همشون صدف و گوش ماهی هستن که با کمی تغییر به این شکل افتادن.مژهزبان

ردپا:آقای فرضیایی زیارتتون قبوللبخند.تا یادم نرفته بگم پیشاپیش 9 بهمن تولد مادر جون رو با تمام وجود بهشون تبریک میگمهوراتشویق انشاالله 120 ساله بشنماچبغل.راستی آقای فرضیایی سلام و تبریک تولد رو حتما از جانب من و بقیه ی جوجه های رنگی به مادر جون برسونید.قلب بای بای

[ ٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"دوستدار آن لحظه اییم که در کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن می خواهد زمین و زمان را بهم بریزد..."
نويسندگان
آرشيو مطالب
امکانات وب