بچه هایی از جنس آسمان
 
قالب وبلاگ

دلم آشوب بود از پنجره بیرون رو نگاه کردم یهو چشمم به ماه افتاد نا خود آگاه راهی پشت بوم شدم ...پشت بوم رو از حیاط خونمون بیشتر دوست دارم چون از اون بالا همه جا دیده میشه چون به آسمون نزدیکتره...

سرمو بالا بردم ماه بهم چشمک زد نصفه بود به حال خودم اومدم دیدم امشب شب 21 شب قدر...دوباره به آسمون نگاه کردم ستاره ها دست تکون میدادن .آسمون مثل همیشه نبود انگار یه لباس مشکی تری به تنش کرده یادم افتاد امشب شب وفاته حضرت علی(ع)...یه بار دیگه به آسمون نگاه کردم اینبار چیزی جز خدا ندیدم.انقدر محوش شدم که متوجه دور برم نبودم.یه دل سیر نگاش کردم چقدر مهربون و دوست داشتنی نگاه میکرد.بهم گفت مهمون کوچولو ی من امشب شبی که خیلی ها چشم انتظارش بودن.امشب شبی که قصه زندگی 1سال از آدم ها توی دفتر چه ی زندگیشون نوشته میشه.هر چی میخوای بهم بگو چون امشب در های رحمتمو به روی همه ی بنده هام باز کردم.تو خودتو برای امشب آماده کردی؟؟؟سرمو بهش تکون دادمو با صدای بلند گفتم خدا جون خیلی دوستت دارم بیشتر از مهربونی و لطفی که در حقم کردی...خندید و گفت:ما بیشتر...

به خودم که اومدم صورتم پر از اشک بود دلم آروم گرفته بود دیگه مثل چند دقیقه پیش شور نمیزد,سبک و ساکت.خیلی حس خوبی بود دوست داشتم دوباره تجربه اش کنم.پاهام سست شده بود رفتم و کناره ی دیوار نشستم زل زدم به آسمون این بار من باهاش حرف داشتم.

خدایا...خداجونم تو رو میپرستم چون فقط تویی که لایق پرستشی تویی که تمام هستی رو آفریدی.من ضعیف رو یاری کن تا بتونم تو رو بهتر بشناسم تا بنده ی خوبی برای تو باشم.خدایا توی شب های قدر به درگاه تو روی میارمو از ته دل آرزو و طلب بخشش میکنم

.تو که بزرگتر و مهربون تر و بخشنده تر از اینها هستی.پروردگارم خیلی از آدمها توی این شبها دست دعا بسمت تو بلند میکنن و ازت کمک میخوام کمکشون کن.یا رب امشب شب قدر,یاریم کن قدر همه ی خوب هاتو قدر نعمت هاتو قدر پدر و مادرمو دوستای خوب و عموی مهربونشون پورنگ و آدمهای روزه دار وخودمو بدونم.دوست من امشب شب منو توء.شبی که میخوام تمامی آرزوهامو خواسته هامو حرف های دلمو بهت بگم.

خدایا کمکم کن که شب قدربا رازو نیازهام توی نوشتن قصه ی زندگیم سهیم باشم.کمکم کن که با تو باشم...

توی این 3شب یکیش قدر کاشکی بتونم قدر این 3شب رو بدونم و دست خالی بر نگردم.خدایا امشب خجالت زده و امیدوار پیشت اومدم تا حالا بازیچه ی دست گناهام بودمو غرق توی اونا منو تنها نذار و از مرداب گناهام بیرون بکش و نا امیدم نکن.

معبودم امیدوارم بحق این شب ها فرشته های آسمونیت بهترین تقدیر و سر نوشت رو برای من و بچه های گل و عموی مهربونشون بنویسن.

الهی آمین گفتمو بلند شدم دیگه وقت رفتن بود مراسم های شب احیا کم کم داشت شروع میشد وضو گرفتمو جانمازمو پهن کردم خوشحال بودم چون دوباره به دیدن خدا میرفتم.من امشب خدا رو دیدم و اونو با تمام وجودم احساسش کردم.هیچ لذتی به پای این لذت نمیرسه...

پ.ن1:دوست های خوبم انشاالله که دعاتون مورد قبول درگاه حق قرار بگیره ما رو از دعای خیرتون توی این شب های خدایی فراموش نکنید.(مخصوصا آقای فرضیایی شما که تازه از خونه ی خدا برگشتید و پاک پاک هستید.التماس دعا)

پ.ن2:بهترین ها رو برای عزیزای دلم,بچه های نازنین و آقای فرضیایی آرزو میکنم.

پ.ن3:پیشاپیشم تولد آزاده جون و مریم صلاحی گلم رو تبریک میگم.120 سال زنده و سر بلند باشید

[ ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۱ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

بنام خدای مهربونی که منو آفرید....

خیال باطل یه جورایی شبیه حرف هایی که خیلی از ماها توی روزهای نا معلومی از سال هر وقت که میبینیم بهش احتیاج داریم می زنیم تا شاید تکلیفمونو با خودمون روشن کنیم

میشه گفت خود من هر شب 1ساعت از خوابمو میزنم تا با خودم خلوت کنم توی خلوتم کسی رو راه نمیدم.تنهای تنهام...تا شاید راحتتر تصمیم بگیرم.

با خودم حساب میکنم که تا این مدت چی باعث شده که زندگی بهتری داشته باشم؟چی توی وجود و باطنم منو به رضایت رسونده و برای بعدش حرفی نذاشته؟چه چیزی از قبل با من بوده و هست؟برام مفید بوده یا مضر؟آیا اینها همراه های واقعی هستن؟آیا لیاقت همراهی رو دارن؟یا فقط بلدن سر ما توی طول زندگی شیره بمالن؟تا ما هم با خودمون فکر کنیم بهترین ها رو داریمو دیگه...

نه خیر از این خبر ها نیست.ما برای کسی که پایبند قوانین دوستی نباشه جایی نداریم.ما با کسی که فقط و فقط خودشو میبینه سازگاری نداریم.ما به دوستی که همه ی زندگی رو صرف خودش بکنه و همه چیز رو برای راحتی و آسایش خودش طلب کنه دوست نمیگیم.اصلا لایق دوستی نمیدونیم.

اشتباه نکن این هایی رو که میگم فقط به آدم ها ی اطرافمون ختم نمیشه.یه خرده فکر کنید متوجه میشید که نزدیک تر از دور و بری هامون یکی توی وجود ما هست که میتونه بد تر از دشمن ظاهری باشه.دشمنی که همچین حرفه ای خودشو پنهان کرده که ما بهش توجهی نمیکنیم اصلا به وجودش پی نمیبریم.

چرا ما باید تسلیم خواسته های اون باشیم؟چرا اون نباید تابع ما باشه؟

حالا که فکر میکنم میبینم توی خلوتم تنهای تنهام نیستم یکی هست که گاه گاهی وسوسه ام میکنه.کسی که خودش رو از همه سر تر میدونه.کسی که فکر میکنه دنیا به کام اونه.کسی که بیشتر کارهارو به نفع خودش انجام میده و وقتی ازش گله میکنی به گردن نمیگیره.کسی که برای رسیدن به خواسته های خودش همه کس ما میشه ولی وقتی که ما لازمش داریم تنهامون میذاره میره...

ولی در عوض کسی هم هست که مقابل اونه.همون دوستی که هیچ گاه بد ما رو نخواسته و هیچ وقت قانون شکن نبوده.همونی که همراه و همه کس ما بوده. توی همه ی شرایط پا به پای ما بوده و تنهامون نذاشته.حتی به نفع ما هم کنار کشیده.کسی که مدیون اون هستیم بابت همه چیز...کسی که ما رو از خواب تلخ غفلت بیدار کرده تا,تا آخر زندگیمون توی مردابش فرو نریم.

یه همچین کسی نه تنها لایق دوستیه بلکه هیچ قیمتی نمیشه روی دوستیمون باهاش گذاشت.کسی که چه عاشقش باشی چه نه عاشقته همیشه,بفکر و یادته.

پس دوست عزیزم دوست دارم زیاد...باید بگم عاشق همه ی خوبی هاتو در کل عاشق خود خودتم.

الان که هر وقت بیادت میوفتم نا خود آگاه اشک از چشمام سرازیر میشه چون حرفی برای این همه مهربونی و لطفت ندارم.ای کاش بتونم منم دوست خوبی برای تو باشم.احساس حضور و وجود تو در کنارمون بهترین هدیه و نعمته.تمام دنیا هم یکی بشن نمی تونن ما رو از هم جدا کنن.

خدا جونم تو بهار دلها هستی.ماچ

میخندم چون که تو با منی,خدایا عاشقت هستم,تو هم منو دوست بداربغل

پ.ن1:راستی توی فیلم 5کیلومتر تا بهشت.لیلا رو دیدید که چطور داشت با عروسکاش بازی میکرد شیرین و دوست داشتنی ولی وقتی که اسم عمو پورنگ رو شنید همه ی اونا رو کنار گذاشتو دنیای بازی هاشو خراب کرد حتی عروسکی که خیلی دوسش داشتو یه گوشه ای پرتاب کرد تا بره عمو جونشو ببینه.حالا بذاریم اون فیلمه ولی توی واقعیت هم چنین چیزی زیاد دیده میشه چون عشق و علاقه ای  که به عمو جونشون دارن انسی که با پورنگ گرفتنو با عروسکاشون تجربه نکردن.هر چند که بنظر ما دنیای بازی های بچه ها قشنگ تره....

[ ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

بنام خدا

سلام...

2روزه که پست سادگی رو خوندم

مثل خیلیا فورا نیومدم توی چند سطر حرفای شما رو تایید کنمو موافقت خودمو اعلام کنم.فرصت میخواستم...

نه نمیشه...هر چی فکر میکنم متوجه نمیشم.توی یه سطر گفتید که این رنگ ها سادگی رو به فراموشی میبرن.اون وقت سطر دیگه میگید که طول این 10 سال توی نوشته های ما نهایت سادگی رو احساس کردید در حالی که توی این 10 سال عکس ها و دکور توی دل این اتاق خالی جا داشتن و هر چند وقتم یکی بعنوان یاد آور خاطره ها یا ایجاد خاطره های جدید دستمالی روی اونا میکشیدو گرد و غبارشونو پاک میکرد.

اگر مقصر فراموشی سادگی اینهایی باشه که شما میگید پس چطور سادگی رو توی نوشته های 10 ساله پیش دیدید؟اون موقع که این همه سادگی توی این اتاق نبود؟مگه وقتی که قاب های قشنگ بودن شما ساده و صادقانه نمیگفتید که دوستمون دارید؟مگه ما توی اون همه زرق و برق آخر کامنتامون نمینوشتیم عمو دوست داریم؟هر چند که من 1بارم ننوشتم...نه بخاطر اینکه برام عزیز نیستید...نه.

چون از تکرار چیزی که میدونید خوشم نمیاد.حس مکنم مثل بقیه ها که تکرارش اونم چندین بار خسته آوره,گفتن دوست داشتنم اونم روزی چندبار ارزششو از دست میده و تازگی نداره.دیگه به یه کلمه ی عادی تبدیل میشه.

الان اتاق خالی و فقط و فقط ما هستیمو شما...هر چی که دوست دارید بگید گوینده شماییدو ما مخاطب سر و پا بگوش.ولی مگه نمیتونستید همه ی این حرفای ساده رو که الان میزنید توی شرایط و حالت قبلی بزنید؟

سادگی خوبه آره...حتی پیامبر و امامها هم از پیروی کردن به این موضوع توی زندگی تاکید کردن.یه زندگی راحت بدون دغدغه.

نوشتن,صحبت کردن,گفتن حرف دل توی این وضعیت شاید راحت باشه ولی...سادگی در این حدم مخصوصا برای جایی مثل سایت که مخصوص بچه هاست زیاد خوب نیست.انرژی رو میگیره.مطمئنا کسی که برای اولین بار وارد جایی میشه که توش تزیینات داره کلی انرژی میگیره و سرحال میشه.ولی الان آدم...

احساس میکنه که یه چیزی شما رو اذیت میکنه که یهو تصمیم به این تغییر گرفتین.شاید مقصر بعضی از ما بچه ها باشیم.

دست خودم نیست همه ی اینا رو از نوع نوشتنتون برداشت کردم فکر میکنم یه چیزی نمیذاره دیگه اون عموی شاد سابق باشید.شایدم هیچ کدوم اینها درست نباشه و من اشتباه کرده باشم.خدا کنه که همین طور باشه و تنها مشکل و دلیل قانع کنندتون نداشتن وقت باشه.

باید بگم فراموشی سادگی رو به گردن وسایل توی اتاق نندازید.سادگی به گفته ی خودتون یه ویژگیه,یه خصلته.هر چقدرم ظاهرمونو تغییر بدیم درونمون هر چی باشه همونه....

در آخرم چون دیدم تازگیا توی دل سایت شما رنگ ها,قاب ها,عکس ها با زیباییشون جا ندارن منم یه نقاشی بدون زیبایی و رنگ کشیدم.حالا خودتون قضاوت کنید رنگیش قشنگه یا بی رنگش؟؟؟

  

به به چه عکسی شده.آقای شریفی نیا شبیه ترن یا آقای فرضیایی؟؟؟

پ.ن 1:نه با شما موافقم و نه مخالف

پ.ن 2:بنظرم سادگی برای هر جایی نیست(جای خودشو داره)

پ.ن 3:این قاب ها,عکسها,دکور,وسایلها,رنگها هم مورد نیاز زندگی هستن.

پ.ن 4:زبزی مو دزدیدن.دیشب آخرین شبی بود که دیدمش.یهو غیبش زدگریهناراحت

[ ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

       من با اسم تو شروع میکنم ای خالق رحمان و رحیم

 سلام بچه های نازنازی

نماز و روزه های همگیتون مورد قبول درگاه حق,سر افطار و نماز دعا کردن ما رو فراموش نکنید

 زبزی جونم(زینب),مینا,فائزه,عاطفه,نرگس عزیزم,شیوا خانم,مهدیه گل و بقیه ی بچه های نازم ضمن تشکر بابت یاد کردن,از اونجا که تصمیم گرفتم فاصله ها رو کنار بذارم,اینجا رو فقط به بچه های پورنگی و عموشون اختصاص دادمو و از این به بعد همهی پست های جدید مرتبط به پورنگ میشه و بقیه ی پست های نامرتبط توی وب دیگه ای (رویای پرواز) نوشته میشن

 یه توضیح کلی از کارهایی که قراره توی اینجا اتفاق بیوفته میدمو میرم سر اصل مطلب

خانواده ی کم جمعیت 9نفره ی وروجک ها راهشونو گم کردنو بجای اینکه به سایت فرضیایی برن از اینجا سر در آوردن و نمک گیر شدن.دوست دارن توی پست های بعدی کمک حال من بشن و منم با آغوش باز پذیرفتمشون.

تصمیم گرفته شد هر بار که آپ میکنیم یکی از این 9نفر رو به شما ها معرفی کنیم

 

اولین وروجک:تی تی(اسمشه)-پسری ترسو,با ادب,هول-یکی مونده به آخری(قول (مومو)خواهرشه,که بعدا معرفی میکنم)-اهل جک آباد یکی از روستاهای نا کجا آباد-بچه فقط 60 ماه و 13 روزشه.

زور بقیه به این رسیده پیش قدم شده.اینم عکسش:  

 

قشنگه نه؟؟؟

و اما بقیه ی ماجرا طبق معمول که همگیتون عبور موقت رو دیدید؟من و وروجک ها دست به دست هم دادیم تا 1 یادگاری کوچولو هم از این برنامه توی فضای پورنگی وبمون داشته باشیم.نگاه کنیید:

تلق تلق صداش میاد صدای کفش پاش میاد؟نه

صدای عصای توی دستش میاد(با توجه به عکس) 

 

إإإ سلام آقای فرضیایی...خسته نباشید...چرا میخندید؟؟؟

مگه بد شده؟؟؟خوب منکه مقصر نیستم,وروجک ها بد رنگش زدن وگرنه طرحشو که من زدم خیلی قشنگ تر از اینا بود.

به قول بچه ها نوموخوام...اما شبیهتون شده ها...

البته هیچکدوم از نقاشی هام بپای نقاشی های بوستان نمیرسه:

  

 میرسه؟؟؟

ماشاالله عموجونتون بین دوستاشون اونقدر نقاش و هنرمند دارن که اینها در مقابل اونا هیچن ولی باز رگه هایی از کودکی و محبت توشون دیده میشه...البته گفته باشم خود بنده هم هنرمندم ولی نه توی این سبک.

آخی یادش بخیر خدا رحمتش کنه آشدایی رو...

دیگه از اون زمان دل و دماغی برای کشیدن نقاشی های فانتزی رو ندارم.

بگذریم آقا جان خانواده گرامی و امیر جون خوب هستن؟؟؟

سلام ما رو هم خدمتشون برسونید.می رسونید؟نمی رسونید؟آره؟نه؟هیچکدام؟هرسه گزینه؟انحرافی بود؟واقعااااااااااااااااااااا؟

 

راستی وروجک ها نیومده مهمون هم دعوت کردن تا اونجایی که گوش واستادم,شنیدم که خانواده ی رد پاها هستن که از روستای گیسوار....گیره سار....آهان گیوه زار تشریف میارن.(خدا بدادم برسه)

تی تی جان بخودشون جرأت دادن میخوان یه چند کلمه ای از مهمونا برامون بگن,بفرمائید:

تی تی:س س سسلاااام.

م م...منننن خوووووشحااااالم کهههه درررر خدددددمتتووون هسسسسستم.

رددددپااااهااا انقدررررر مهرررربوووون هسسسستن,مثثثثل ماااهااا زیااااد نیییستن.همممش 2نفرررن

خوب دستت درد نکنه تی تی جان اینطور پیش بره باید تا فردا به حرفهای تو گوش بدیم خداحافظی کن که کلی کار داریم

خداااااحااااافظ....

 

 پ.ن 1:سن و سال توی این فضا ارزشی نداره هر کس که کودک درونش بیداره به دنیای خودش خوش اومده.

پ.ن 2:عزیزانم از وضعیت جدید راضی هستید؟یا باز تغییرات میخواد؟

حس کردم فضای اینجا رو کودکانه کنم بهتر باشه چون بقیه راحت ترن.هر چند که خودم زیاد باهاش کنار نمیام,آخه کودکی در این حدم خنده آوره نه؟بنظر شما چی؟؟؟

پ.ن 3:نظری داشتید گوشم با شماست(البته واجب نیست که در مورد وب باشه)

پ.ن 4:فرشته های دل پاکم برای بهبودی آزاده جونمم دعا کنید.ممنونم.

پ.ن 5:تولد دوستای گلم سولماز و بهار جانم مبارک باشه انشاالله 120 ساله بشن.

 تا آپ بعدی یا علی

[ ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

من با اسم تو شروع میکنم ای خالق رحمان و رحیم

ای که تو بخشنده ی مهربون که با اسم تو آروم میگیریم

سلام...

سلام به ماه ضیافت خدا ‘سلام به راز و نیاز با خدا,وسلام به شما بنده های خوب خدا

(حلول ماه مبارک رمضان را به همه ی مسلمین جهان تبریک عرض میکنم)

انگاری همین دیروز بود که رسانه ها اعلام کردن فردا عید فطر

1 سال به همین سرعت مثل برق و باد گذشت

1سال از عهدمون که با خدا توی شب های قدر بسته بودیم سپری شد

توی این 1سال چی توی کوله بارمون ذخیره کردیم؟

توی درگاه خدا دست پر هستیم یا نه؟

وقتی با خدا خلوت میکنی سر بلند و رو سفید هستی یا خجالت زده و شرمنده؟

اصلا تونستی به عهدی که بستی وفا کنی و انجامش بدی؟

چقدر موفق بودی؟

ایها همه سوالا هایی هستن که خیلی ها وقتی رمضان میاد از خودشون میپرسن.یکیشم خود من...

دفترچه ی اعمال 1سالمو مروری میکنم و جاهایی که کم کاری کردم شرمنده میشمو از خدا طلب 1 فرصت دیگه میکنم تا جبرانش کنم.

شما چی؟ آیا به اشتباهاتتون پی میبریدو اصلاح میکنید؟

 

راستی وب دیگه ای راه انداختم تا از این به بعد حرف های دلمو اونجا بنویسم

تا شاید آروم بشم...

دوست داشتید تشریف بیارید خوشحال میشم

 www.j0deiri.blogfa.com (اسمش هست رویای پرواز)

[ ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"دوستدار آن لحظه اییم که در کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن می خواهد زمین و زمان را بهم بریزد..."
نويسندگان
آرشيو مطالب
امکانات وب