بچه هایی از جنس آسمان
 
قالب وبلاگ

بنام خدا

سلام بچه ها...امیدوارم خوب و خوش و سرحال باشید

به عرضتون برسونم آپ این دفعه برمیگرده به 5مهر که از اونجایی که بنده هیچ وقت خبرها رو داغ داغه نمیرسونم الان دست بکار شدم

جلوتر از اصل مطلب بگم خدا رو شکر حالم بهتره امیدوارم تا 4 روز دیگه بهبودی کامل رو بدست بیارم تا سفر به تهران برام خوش بگذره هر چند که پشره هاش پدرمو در میارن...کلافه

بگذریم...

5مهر بود و ریحانه خانم ما تا 1:30 مدرسه بود دیروز برده بودمش پارک مفاخر تا یکی رو از نزدیک ببینه که متاسفانه نشدافسوس تصمیم گرفتم امروز هر طوری شده خواسته شو بر آورده کنم چون بهش قول داده بودم بلاخره ریحانه از مدرسه برگشت و با ذوق فراوون مشق هاشو نوشت.هوا ابری بود ترس ریحانه از اینکه امروزم شدنی نیست بیشتر میشد استرسواما من تلفن برداشتمو با روابط عمومی تماس گرفتم به من زنگ بزنجواب مثبت بود و اوضاع وفق مراد ما...

خلاصه آماده به رفتن شدیمو ریحانه نقاشی که من دیروز کشیده بودمش برداشت تا یادگاری بده...چشمک

رسیدیم جلوی پارک مفاخر و خبری از بقیه نبود چون زودتر رسیده بودیم این پا و اون پا کردیم تا مهمونای شهرمون از راه رسیدن ریحانه که خجالت میکشیدخجالت دستشو گرفتمو جلو رفتم...نیشخند

با علامت من ریحانه سلام کردو بهش دست داد هنوز باورش نمیشد که واقعیه...قلببه اصرار من چندتا عکس گرفتو از بقیه خواهش کرد که آخر برنامه عکس بگیرن ولی غافل از اینکه آخر برنامه چه آشوبیه...عکس رو ببینید

بله بچه ها این مهمون ما خانم امینی با ململ بود که چند روزی تبریز تشریف آورده بودنو اون روز آخرین روزش بود.ریحانه هم توی عکس هست نمیگم کدوم چون توی بقیه عکسها مشخصه.

کناری وایستادیمو به درست کردن دکور خیره شدیم از طرفی هم خانم امینی با همکاراشون عکس یادگاری میگرفتنو ما هم نگاه میکردیم.مژه

رفته رفته همه جا شلوغ شد و برنامه داشت شروع میشد خانم امینی زودتر روی سن اومده بودنو به بچه ها که یکصدا میگفتن گلی دوستت داریم ماچابراز علاقه میکردو دست تکون میداد...بغللحظه های آخرم از بچه ها خواست ساکت باشنو اونو توی اجرای برنامه همکاری کنن...

واما رسیدیم به اواسط برنامه که ریحانه نقاشی رو بالای سرش گرفت تا بقیه ببیننش خانم امینی جلو اومدو نقاشی رو از ریحانه گرفت و برد جلوی دوربین اگر اونروز برنامه رو دیده باشید حتما نقاشیم دیدید...لبخند

عکس بالا رو وقتی گرفتم که روی انتن نبودیمو اکیپ گروه مل ملی از گلی خواسته بودن تا نقاشی رو پیش اونا ببره تا ببینن.

واما معرفی اونی که میکروفن دستشه صداپیشه ی ململه و آقای کناریش مسئول آهنگ ها و شعر های ململه بغل دستیش که نصف صورتش معلومه تهیه کننده یا بقول گلی دایی جانه و شخصی که پشتش به طرف شماست تقریبا یه چیزی تو مایه های آقای خلیفه س...زبان

و اما آخر برنامه این هنرمندها همچین از دست مردم فرار کردنو جیم شدن که اشک بچه ها رو که آرزوی عکس انداختن باهاشونو داشتنو در آوردن.گریهالبته منکه از رو نرفتمو با اینکه بارون شدیدی میبارید همچنان منتظر موندم از ساختمان بیرون بیان.تهیه کنندشونم گوشه ای وایستاده بود و با مهربونی به اعتراضات مادرها جواب میداد و میگفت:شرمنده اینا باید برن تهران چون فردا هم اجرا دارن.خسته هستن.

کم کم جمعیت کم میشد و اونایی که پارتی داشتن داخل ساختمون میرفتن تا اینکه یکیشون دلش برحم اومد و ریحانه رو هم با خودش داخل برد عکساشو ببینید

خود آقاهه هم زحمتشو کشیده بود و برامون عکس گرفته بود و اما تند و تیز سوار ماشین شدنو راهی شهرشون شدن

از اونجایی که ململ به طور عجیبی غیبش زد و رو نمایی نشد تا باهاش عکس بگیرن ناراحتما هم با عکسش عکس گرفتیماز خود راضی

این بود خاطرات مل ملی ما...انشاالله روزی بیاد که خاطره ی دیدار آقای فرضیایی رو اینجا بنویسم...لبخند(راستی گوشه ی عکس بالا امضای خانم امینی هم هست)

ردپا:از اونجا که این هفته راهی تهران هستیم در تلاشیم که آخر هفته ریحانه با پنگولم ملاقات داشته باشه...اگر اوکی شد توی وی ویو خبر میدم تا ریحانه با نقاشیه پنگولم ببینید.بای بای

[ ٢٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

بنام خدا

با عرض شرمندگی بدجور سرما خوردم .3هفته پیش این سرما خوردگی رو از تهران با خودم سوغات آوردمو تا 2 هفته ی دیگه که باز تهران میرم با خودم دارمش تا به شهرش برگردونم...برای همینم بدون هیچ تشریفات و جشنی میرم سر اصل مطلب و به خودم میگم که...قلبچشمک

امسال از کیک و شیرینی خبری نیست چون خودم هنوز مزه شو نچشیدم...ناراحت

شوخی میکنم نیشخندبه نمایندگی از شما بچه های گل خانم محجل یا همون شیوا جان میل کردن.خوشمزهنوش جونشون...ماچبغل

شرمنده که دیر دیر آپ میکنم چون واقعا در توانم نیست و وقتشو ندارمافسوس

در آخر باز خودمو تحویل میگیرمو میگم...مژه

قربون همگی تا آپ بعد بای بایبای بای

[ ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

سلام بچه ها ، نظرتون راجع به نسل امروز چیه؟ قبل از اینکه بخواهید جواب بدید لطفا نسل امروز مهرماه رو مطالعه بفرمایید‎:-):-):-)

متن آبی رنگ بالا رو عمو نوشتنو از شما نظر میخوان.میتونید اینجا نظراتتونو بگید.قلب

راستی عکسهای بالا رو دیدی؟ژست و تیپ ها رو داشتید؟بزنم به تخته تا چشم نخورن..ماچ

و اما....

این عکس رو با دقت دیدید؟؟؟مژه

 

 

پشت آقای فرضیایی رو میگم.نیشخند

یاد چیزی نیوفتادید؟حقم میدم چون اون زمون کسی اینجا سر نمیزد تا خبرم داشته باشه....

تولد سال 89 آقای فرضیایی یادتونه؟؟؟؟از خود راضی

کادوی تولد آقای فرضیایی از جانب ما؟؟ما که میگم یعنی اسامیه پایین...

 مریم جدیری (خودم)- آزاده بهادری - دنیا تذکری - محدثه رجبی - اسما باژگون - هما نظری - رویا - فائزه اسماعیلی - سمیرا - فاطمه جلالیبغل

اینم عکس هاشه برای یاد آوری گذاشتم البته یاد آوری که نه چون خیلی هاتون ندیدید...چشمک

 

گل روی میزم از طرف من بود ...هر چند که خود آقای فرضیایی گل هستن...قلب

یه خاطره ی خوب و شیرین برای همه ی ما بچه ها بود فقط حیف که خودمون حضور نداشتیمو دنیا جان و آزاده به نمایندگی از ما رفتن ...

عصر چهرشنبه بودو قلب ما در حال کنده شدن از جاش...یادش بخیر....ناراحت

ردپا:آقای فرضیایی منظورتون از نسل امروز مجلشه یا بچه های نسل امروزه؟؟؟؟سوال

شوخی کردم.خندهاگر مجلشو میگید که با عرض معذرت تا حالا نخونده بودمش انشاالله از این به بعد نگاهی بهش می اندازم ولی اگر بچه های امروزی رو میگید که صاذقانه میگم آدم جلوشون کم میاره...اتفاقا ریحانه هم همین سوال رو پرسیده بود هیچ میخواست بدونه خدا از جنس چیه و از کجا اومده؟و سوالهای دیگه که ما هم جوابشو نمیدونیم...

در مورد تقلید بچه ها از شخصیتهای کارتونی و مجری ها هم....بچه هستن دیگه دلشون میخواد همه کاری بکنن.توی انجام بعضی کارا هم به این فکر نمیکنن که توانایی انجامشو دارن یا نه؟اصلا شدنیه؟چون قوه ی تخیلشون قویه فکر میکنن شدنیه...

 

 

[ ٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"دوستدار آن لحظه اییم که در کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن می خواهد زمین و زمان را بهم بریزد..."
نويسندگان
آرشيو مطالب
امکانات وب