بچه هایی از جنس آسمان
 
قالب وبلاگ

 

از اونجایی مونده بودیم که مومو عمو رو گم کرده بودو دنبالش میگشت تا اینکه صدایی شنیدو به سمت صدا رفت و دید...

قسمت دوم                         "یک روز پر خاطره"

دیدم عمو روی یه زیر انداز کوچیکی جا نمازشو پهن کرده و داره نماز میخونه کنار پامو که نگاه کردم چند تا گل قاصدک دیدم چیدمشونو کنار عمو ایستادم تا نمازشو تموم کنه بعد از تسبیحات حضرت فاطمه (س) گفت :به به مومو خانم شما اینجا چیکار میکنی؟گفتم :از نبودش ترسیدمو اومدم تا پیداش کنم.بعد قاصدکها رو روی سجادش گذاشتمو بغلش نشستم زل زده بودم بهش که گفت :چیه ؟چرا اینطوری نگام میکنی؟گفتم :عمو برای منو دوستامم دعا کردی؟خندید و گفت :من همیشه برای شما دعا میکنم بعد خم شد و یکی از اون قاصدک ها رو برداشتو بهم گفت :بیا 2تایی فوتش کنیم.با یک دو سه ی عمو رو به آسمون فوت کردیمو پره های قاصدک و به دست باد سپردیم که بالا و پایین میرفتنو دور خودشون میچرخیدن همون موقع بود که صدای بابا بلند شدو گفت :غذا از دهن افتاد شما 2تا نمیخوایید دل از اونجا بکنید؟به عمو کمک کردم تا زود جا نمازیشو جمع کنه آخه خیلی گشنه بودم سر سفره همچین با عجله وزیاد غذا خوردم که دیگه حال تکون خوردن نداشتم .عمو گفت :پاشو دختر یه تکونی به خودت بده وگرنه از برنامه های امروز جا میمونی ها بعد دستمو گرفتمو از زمین بلندم کرد مامان گفت :دخترم امروز که هزار روز نمیشه خوب ازش استفاده کن .با عمو رفتیم پیش مادر جون که کنار سمار نشسته بود صدای غل غل سماور اون آرامش خاص طبیعت روبهم زده بود. مادر جون برای منو عمو 2تا چاییه دبش ریخت منتظر موندیم تا چایی ها سرد بشنو بعد از خوردنش مشغول کارامون بشیم که ...

رد پا:از اونجایی که داستانها زیاد مورد استقبال قرار نگرفت پشت سر هم نوشته نشدو از اونجایی که 2-3نفر خواستارش بودن قسمتی از ادامه ی اون رو الان براشون نوشتم امیدوارم که باز هم دوست داشته باشن.به گفته ی خودتون اینبار کوتاه نوشتم تا وقتتونو نگیره...

راستی من هر قسمت داستان رو توی جای حساس تمومش میکنم و از شما میخوام که حدث بزنید  بعد از این چه اتفاقی قراره بیوفته.اگر دوست داشتید ادامه شو متناسب با نظر خودتون برام بگید.

[ ٢٦ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]

بنام خدا

سلام گلای نازم.

چند روزیه که از تهران برگشتمو مشغول کارام هستم وقتی متوجه شدم که توی اون مدتی که تهران بودم آقای فرضیایی نمایشگاه مطبوعات رفته بودن و من خبر نداشتم تا به دیدنشون برم کلی ناراحت و عصبانی شدم توی عرض 1ماه این دومین موقعیتی بود که از دست دادم.اومدنشونم به تبریز رو شیوا جان خبر داده بودن ولی....

بگذریم نمیدونم حکمت ندیدنشون توی این چند سال چیه اما امیدوارم زودتر این طلسم شکسته بشه.فکر کنم بین همه ی پورنگی ها من تنها کسی باشم که فعلا موفق به دیدنشون نشدم که خیلی هم ناراحت کننده است...

رد پا:عزیزای دلم پیشاپیش عید قربان رو اول از همه به حاجی ها(مخصوصا آقای فرضیایی),دوما به شما همراه با خانواده هاتون و سوما به بقیه ی مسلمونها تبریک میگم.امیدوارم خوش و موفق باشید 

ردپا جدید (19 آبان):به به سلام آقای فرضیایی خوش اومدید.خوشحال شدیم برگشتید...انشاالله وقتی در آینده هم من و بقیه ی بچه هایی که ندیدید رو دیدید بهتون خوش بگذره و خاطره ی شیرینی براتون باشه...الان که خاطراتتونو خوندم بیشتر از پیش افوس خوردم جون میتونستم توی گوشه ای از هر 2تا خاطراتتون باشم اما...

امید به اینکه هرچه زودتر ببینمتون منتظر خبرهای خوشتون هستیم

[ ۱٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ جدیری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"دوستدار آن لحظه اییم که در کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن می خواهد زمین و زمان را بهم بریزد..."
نويسندگان
آرشيو مطالب
امکانات وب