بچه هایی از جنس آسمان
 
قالب وبلاگ

توی راه روی ذهنم قدم میزدم صدای جر جر کفشام آزارم میداد برای همین روی نیمکت خاطراتم نشستم یه نگاهی بهش انداختم خلوت و شیرین بود به هر صفحه ش که نگاه میکردم تصویری از خاطرات خوب یه لبخند روی لبام میذاشت اما خیلی زود محو میشد و دوباره توی فکر فرو میرفتم...

تاکی؟تا کی وقتی به خاطراتم زل میزنم فقط یه لبخند ثانیه ای نصیبم میشه؟پس دل چی؟غمشو کجای این راه رو بذارم که چشمام باهاش رو به رو نشه؟یادشو توی کدوم از اتاق های ذهنم بذارم که زود فراموش بشه؟؟؟آخرش تنهایی چی....

حرف چند ساعت و روز و ماه نیست حرف مدتهاست دیگه بهش یقین دارم.من هر لحظه باهاش زندگی کردم الان دیگه بهش وابسته ام...

صدای باز شدن پنجره ی امید توی دلم منو سمت خودش کشید.به بیرون نگاه کردم همونی بود که میخواستم...تصمیم به نوشتن کردم دست توی جیبم کردم جز چندتا گچ چیزی نبود از روی دیوارها شروع کردم تا روی کاشی های کف.آخرین تیکه ی گچمم تموم شد یه نگاه کلی کردم خودش بود به یه گوشه ای تکیه کردمو شروع به خوندن کردم

ع:عشق و علاقه

م:مهربونی و معرفت

و:وفادار

پ:پاک و پایدار

و:وجودی وسیع و دریا وار

ر:رویایی واقعی

ن:نادر

و در آخر گ:نشانه ی گرمی و صمیمیت

این ویژگی ها بودن که دست به دست هم داده بودن و اونو ساخته بودن.اما...

یه چیزی تو این میون کم بود.وجودی که میشه گفت خالقش بود.با پاک کن تخته سیاه ذهنمو پاک کردم باید از نو مینوشتم...از کسی که برای همه خاطره ساز بود.

نگاهم به نیمکت خاطراتم افتاد همین چندتا خاطره ی منم اون ساخته بود....اما خیلی کم...

دلم گرفت...دیگه گچی برای نوشتن نداشتم به ناچار میخی که گوشه ی سالن افتاده بود رو برداشتم و سراغ نیمکت رفتم و با تمام وجود و قدرتم روش حک کردم:

                                       تو برایم بهترینی

نوشته شده در ۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط جدیری نظرات () |

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"دوستدار آن لحظه اییم که در کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن می خواهد زمین و زمان را بهم بریزد..."
نويسندگان
آرشيو مطالب
امکانات وب