بچه هایی از جنس آسمان
 
قالب وبلاگ

سلام به همه ی دوستا و آبجیای گل حالتون خوبه .باید که عالی باشید .خدا رو شکر

بچه ها می خواستم یه خاطره ای رو اینجا بنویسم.

این قضیه مربوط می شه به اواخر مرداد ٨٧ .ماه رمضان تازه شروع شده بود.من و فینا خواهر کوچکم طبق معمول داشتیم برنامه ی عمو رو تماشا می کردیم.که یه دفعه فینا گفت :آبجی منم می خوام برم تو برنامه .با این حرف فینا یه دفعه به این فکر افتادم که آخه چه طوری می شه.و به فینا گفتم که آبجی جون شاید نشه.

فینا گفت:من می خوام برم و خلاصه من به فینا قول دادم که موقع کامنت گذاشتن موضوع شرکت فینا تو برنامه رو مطرح بکنم.و خلاصه از همون اوایل شهریور یک در میان این مطلب رو بیان می کردم .فینا ذوق داشت هر روز وقت اذان که می شد پای سفره افطار دعا می کرد.من فینا رو می دیدم که چقدر ذوق داره.یه نامه هم به صندوق پستی برنامه فرستادم.و روزها تند تند می گذشتند.تا این که ماه رمضان تموم شدومهر ماه رسید و من همچنان کامنت می ذاشتم.(دلم به حال عمو می سوزه .همین جا از عمو می خوام منو حلال کنن که من همش کامنت می ذاشتم).ترم جدید شروع شد و من به شمال رفتم و فینا تقریبا هر روز با من تلفنی صحبت می کرد که آبجی چی شد.من کی می رم و از این حرفای کودکانه...

من ماهی ٢ بار می آمدم تهران و برمی گشتم .وقتی دیدم فینا بی تابی می کنه و هنوز از یادش نرفته .کامنت گذاشتم و از عمو خواستم که اسم فینا رو تو برنامه بخونه.خلاصه که عمو هم خوندن و کاش که این کار و انجام نمی دادم و فینا با شنیدن اسمش به این قضیه فکر می کرد که آره حتما می ره و تو برنامه شرکت داره.چند ماه گذشت .

دی ما بود که من رفته بودم سایت تا کامنت بذارم البته در این چند ماه من و مریم هم یه وقتایی شیطونی می کردیم .

با خودم گفتم که برای آخرین بار موضوع رفتن فینا رو مطرح می کنم .هر چی خدا بخواد.فینا کنار دست من جلوی سیستم نشسته بود و کامنت من رو می خوند.به من گفت آبجی اگه بشه و من برم برنامه این کار شما برای من مثل کادوی تولدمه.

اواسط دی ماه بود که با منزل ما تماس گرفته شد.واین  همون لحظه ی ناب و شیرینی بود که فینا ماه ها انتظارشو می کشید.و قرار شد فینا تا ١٠ روز آینده تو برنامه شرکت داشته باشه.به فینا گفتم و شمارش معکوس فینا شروع شد .من دوباره برگشتم شمال و تایم امتحان های آخر ترم بود.بله فینا امتحاناشو داده بود و خیالش آسوده.

من ١٧ بهمن اومدم تهران ١٠ روز تموم شده بود .فرشته ی مهربونی یکبار دیگه تماس گرفت و این دفعه قضیه آفیش شدن فینا اوکی شد و من و فینا ساعت ٣.٣٠ روز دوشنبه ١٩ بهمن جام جم بودیم.فینا از زیر گیت رد شد و به همراه بچه های دیگه به برنامه رفت.دیدن خنده های شیرین بچه ها هیچ وقت از یادم نمی ره.که با همه بای بای می کردن.

و از شوقی که فینا داشت من بیشتر ذوق می کردم.فینا بعد از اومدن از برنامه تا شب کلی صحبت کرد و از مهربونی های عمو می گفت.از شیطونی های امیر محمد،متین و سهند و از عوامل پشت صحنه که از بین همشون فقط آقای خلیفه رو شناخته بود.

راستی فینا موقع برگشتن به خونه سر بالایی جام جم رو با خوشحالی و ذوق به طرف مخالف یعنی پایین دوید.

حالا این خاطره به این دلیل نوشته شد که فینا اون موقع که فهمید اسمش برای رفتن به برنامه آفیش شده .گفت که این بهترین هدیه برای منه .شیرین و قشنگه مثل کادوی تولد و حالا ٢ اردیبهشت تولد فیناست.

فینا کادوی تولدشو از عمو گرفته ١٩ بهمن.

فینا جونم تولدت مبارک باشه.

نوشته شده در ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط جدیری نظرات () |

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"دوستدار آن لحظه اییم که در کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن می خواهد زمین و زمان را بهم بریزد..."
نويسندگان
آرشيو مطالب
امکانات وب