بچه هایی از جنس آسمان
 
قالب وبلاگ

سلامی دوباره به دوستای ناز نازی

خوبین؟امتحاناتونو خوب دادین؟خدارو شکر

اومدم چند خطی بنویسم زودی برم بخاطر همینم کش نمیدمو همین اول میرم سر اصل مطلب

یادتون باشه گفته بودم میخوام براتون از خاطرات ریحانه بگم.بهمین خاطر فعلا این دفعه رو اختصاص میدم به خاطرات کودکی ریحانه که چقدر این دختر شلوغ بود و هست.

البته فقط خاطراتی رو میگم که خیلی بچگانه و شیرینه خودم خیلی از اون لحظه ها خوشم میاد امیدوارم برای شما هم خوش آیند باشه

از اینجا شروع کنم که ریحان ما عادت داره وقتی خراب کاری میکنه فرار کنه این باعث میشه که ما متوجه بشیم خرابکاری کرده.ریحانه حدودا یک و نیم ساله بود که یه روزی رفته بودیم خونه ی مامان بزرگم طبقه ی بالا اونا یه آکواریوم بزرگ بود که توش ۴-۵ تا ماهی سرخ خیلی کوچیک عید بود ریحان خانم از سر کنجکاوی رفته بود سراغ این ماهی های بیچاره و تک تک اونا رو گرفته آبشو کشیده انداخته بوده توی شیشه ی نوشابه تهشم کمی آب ریخته تا ماهی ها نمیرن وقتی همه ی ماهی ها تموم شدن شیشه رو بغل کرده و فرار کرد ما هم که به عادتش اشنا بودیم پیگیر شدیمو ماجرا رو فهمیدیم.اون لحظه برای من خیلی شیرین بود وقتی که دیدم بعد از این که اون بلاهارو سر ماهی آورده با تموم مهربونی هاش تهش کمی آب ریخته تا ماهی ها نمیرن.اما آخرش بعد از چند ساعتی همشون مردن و خود ریحانه هم ناراحت شد و با اون زبون شیرینش از ما ماهی میخواست و نمیدونست که مقصر خودشه.ما هم که از بچه ی یک و نیم ساله چه انتظاری داشته باشیم رفتیم براش ماهی خریدیم و خدارو شکر کردیم که ریحانه توی آکواریوم نیوفتاده بود وگرنه بدون شک خفه میشد

من که خواهر ریحانه باشم پنج شش ساله بودم که طبقه ی بالا خونمون سراغ ماهی های توی آکواریوم رفتم و تک تک ماهی هارو میگرفتمو اونقدر فشار میدادم که چشاشون از حدقه بزنه بیرون بعد منداختم تو آبو میرفتم پی کارم مامانم که ماهی هارو میدید فکر میکرد که ماهی ها مریضن و خودشون میمیرن بخاطر همینم دوباره کلی ماهی میخریدو روز از نو روزی از نو.اما بلاخره یه روزی که مامانم بهم شک کرده بود دنبلم یواشکی اومد و موقع صحنه ی جرم مچمو گرفت بعدش با یه داستان قشنگ قانعم کرد که وقتی من این کارارو میکنم ماهی ها چقدر زجر میکشنو گریه میکنن. هنوزم که هنوزه عذاب وجدان دارم وقتی ماهی میبینم تو دلم میگم خدایا من چقدر با این بی زبونا بد رفتاری کردم منوببخش

خوب رسیدیم آخر قصه دوست دارم شما هم برام خاطرات کودکی خودتون یا هر کس دیگه ای رو تعریف کنید تا اگه خیلی شیرین و جذاب باشه تو آپ بعدیم بذارم

منتظرتون هستم

 

نوشته شده در ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط جدیری نظرات () |

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"دوستدار آن لحظه اییم که در کنارت هستم و کودک درونم از اشتیاق با تو بودن می خواهد زمین و زمان را بهم بریزد..."
نويسندگان
آرشيو مطالب
امکانات وب