بهار دلها

بنام خدای مهربونی که منو آفرید....

خیال باطل یه جورایی شبیه حرف هایی که خیلی از ماها توی روزهای نا معلومی از سال هر وقت که میبینیم بهش احتیاج داریم می زنیم تا شاید تکلیفمونو با خودمون روشن کنیم

میشه گفت خود من هر شب 1ساعت از خوابمو میزنم تا با خودم خلوت کنم توی خلوتم کسی رو راه نمیدم.تنهای تنهام...تا شاید راحتتر تصمیم بگیرم.

با خودم حساب میکنم که تا این مدت چی باعث شده که زندگی بهتری داشته باشم؟چی توی وجود و باطنم منو به رضایت رسونده و برای بعدش حرفی نذاشته؟چه چیزی از قبل با من بوده و هست؟برام مفید بوده یا مضر؟آیا اینها همراه های واقعی هستن؟آیا لیاقت همراهی رو دارن؟یا فقط بلدن سر ما توی طول زندگی شیره بمالن؟تا ما هم با خودمون فکر کنیم بهترین ها رو داریمو دیگه...

نه خیر از این خبر ها نیست.ما برای کسی که پایبند قوانین دوستی نباشه جایی نداریم.ما با کسی که فقط و فقط خودشو میبینه سازگاری نداریم.ما به دوستی که همه ی زندگی رو صرف خودش بکنه و همه چیز رو برای راحتی و آسایش خودش طلب کنه دوست نمیگیم.اصلا لایق دوستی نمیدونیم.

اشتباه نکن این هایی رو که میگم فقط به آدم ها ی اطرافمون ختم نمیشه.یه خرده فکر کنید متوجه میشید که نزدیک تر از دور و بری هامون یکی توی وجود ما هست که میتونه بد تر از دشمن ظاهری باشه.دشمنی که همچین حرفه ای خودشو پنهان کرده که ما بهش توجهی نمیکنیم اصلا به وجودش پی نمیبریم.

چرا ما باید تسلیم خواسته های اون باشیم؟چرا اون نباید تابع ما باشه؟

حالا که فکر میکنم میبینم توی خلوتم تنهای تنهام نیستم یکی هست که گاه گاهی وسوسه ام میکنه.کسی که خودش رو از همه سر تر میدونه.کسی که فکر میکنه دنیا به کام اونه.کسی که بیشتر کارهارو به نفع خودش انجام میده و وقتی ازش گله میکنی به گردن نمیگیره.کسی که برای رسیدن به خواسته های خودش همه کس ما میشه ولی وقتی که ما لازمش داریم تنهامون میذاره میره...

ولی در عوض کسی هم هست که مقابل اونه.همون دوستی که هیچ گاه بد ما رو نخواسته و هیچ وقت قانون شکن نبوده.همونی که همراه و همه کس ما بوده. توی همه ی شرایط پا به پای ما بوده و تنهامون نذاشته.حتی به نفع ما هم کنار کشیده.کسی که مدیون اون هستیم بابت همه چیز...کسی که ما رو از خواب تلخ غفلت بیدار کرده تا,تا آخر زندگیمون توی مردابش فرو نریم.

یه همچین کسی نه تنها لایق دوستیه بلکه هیچ قیمتی نمیشه روی دوستیمون باهاش گذاشت.کسی که چه عاشقش باشی چه نه عاشقته همیشه,بفکر و یادته.

پس دوست عزیزم دوست دارم زیاد...باید بگم عاشق همه ی خوبی هاتو در کل عاشق خود خودتم.

الان که هر وقت بیادت میوفتم نا خود آگاه اشک از چشمام سرازیر میشه چون حرفی برای این همه مهربونی و لطفت ندارم.ای کاش بتونم منم دوست خوبی برای تو باشم.احساس حضور و وجود تو در کنارمون بهترین هدیه و نعمته.تمام دنیا هم یکی بشن نمی تونن ما رو از هم جدا کنن.

خدا جونم تو بهار دلها هستی.ماچ

میخندم چون که تو با منی,خدایا عاشقت هستم,تو هم منو دوست بداربغل

پ.ن1:راستی توی فیلم 5کیلومتر تا بهشت.لیلا رو دیدید که چطور داشت با عروسکاش بازی میکرد شیرین و دوست داشتنی ولی وقتی که اسم عمو پورنگ رو شنید همه ی اونا رو کنار گذاشتو دنیای بازی هاشو خراب کرد حتی عروسکی که خیلی دوسش داشتو یه گوشه ای پرتاب کرد تا بره عمو جونشو ببینه.حالا بذاریم اون فیلمه ولی توی واقعیت هم چنین چیزی زیاد دیده میشه چون عشق و علاقه ای  که به عمو جونشون دارن انسی که با پورنگ گرفتنو با عروسکاشون تجربه نکردن.هر چند که بنظر ما دنیای بازی های بچه ها قشنگ تره....

/ 7 نظر / 13 بازدید
اسماباژگون

سلام مریم جونم فعلا نمیتونم اپتو بخونم ولی به زودی میام میخونم[چشمک] فعلا خداحافظ فقط خواستم بگم بیادت هستم...

جوجو نارنجی عمویی:-)

به نام خدا سلام مریم جون آره بابا میشناسمت[لبخند] میدونم خیلی وقته اینجا نیومدم یعنی به خیلی از بچه های دیگه سر نزدم اینو گفتم که دلگیر نباشی ازم[ماچ] وایییییییییییییی مریم منم 5 کیلومتر تا بهشتو دیدم که لیلا عروسکشو پرت کرد و دوید رفت ... یاد اون روزا افتادم که برنامه ی عمو تکرارش صبحا ساعت 10 پخش میشد یه دفعه بدو بدو رفتم که تکرارشو ببینم ولی ناجور خوردم زمین ... یادش بخیر ...[رویا] راستش جدیری جان! من نتونستم درباره ی خیال باطل حرفی بزنم هنوز نمیتونم فکر کنم میترسم بازم حرفی بزنم که اشتباه باشه ... . . . . . راستی نماز و روزه هاتم قبول باشه [قلب] واسه منم دعا کن[لبخند][گل]

جوجو نارنجی عمویی:-)

آقا نقاشی پست قبلی رو دیدم انگار آقای شریفی نیا شبیه تره[نیشخند] اگه دستم بهت برسه نشونت میدم که عمویی رو زشت کشیدن یعنی چی[عصبانی] شوخی کردم ولی خیلی خوب میشه اگه یه دونه از همین رو رنگی بکشی [خجالت] فعلأ بای[خداحافظ]

مهديه كاكوئي

سلام آبجي[لبخند] خوبي؟ خيال باطل پست عجيبي بود. اينجورآدماروزياددوروبرم ديدم.يكي ازدوستاي منم اينطوري بود!نميگم بدبود،نه دوست خوبي بود.ولي ازاينكه بهم ميگفت حق ندارم بابقيه بچه هاي كلاس ارتباط داشته باشم وهمش بايدباهم باشيم اذيت ميشدم[ناراحت] بخداخيلي تلاش ميكردم راضي نگهش دارم ولي...هرچي تلاش كردم بدترشد! خيلي روزاي بدي بود[گريه]

مهديه كاكوئي

ميخواستم زودتربيام پيشت ولي نشد[خجالت] آخه كامپيوترم داغون بود! كلافرمت كردم!هيچي نصب نيست! الآنم باگوشي اومدم[قلب]

اسماباژگون

سلاااااااااام..دینگ دینگ من اومدم[نیشخند] توکه دوست به این خوبی داری..چرا میگی من دوستی ندارم؟؟؟؟هان؟!!!!!!! خوشگل نوشتی.....بهترین دوست خداست..

وحید

سلام وبلاگتون خیلی خوبه به من هم سر بزنید مرسی