آخر روز خاکستری شد سیاه

به نام خدای مهربون و بزرگ

از وقتی خبر فوت آش دایی به گوشم رسید کلی ناراحت شدم ولی نی دونم چرا اشکم نریخت چون باور نداشتم که این حادثه اتفاق افتاده...تا این که برنامه شروع شد.برنامه شنبه 3/7/98با موضوع منت گذاشتن.

آخرای برنامه با اشکایی که از چشمای مهربون عمو چکید و نم نم از روی گونه هاش پایین اومد.تازه وارد دنیایی شدم که دیگه آش دایی نیست و با این فکر که دیگه تو برنامه نیست و دیگه و خیلی دیگه های دیگه.

دنیای اون روزم خاکستری بود تا شب که سیاهی شب همه جا رو گرفت.شبش خوابم نبرد و همش تو فکر بودم.اس ام اس های بچه ها که آیا فردا می ری یا نمی ری؟

خدایا چرا این جوری شد....

با خودم درگیر بودم آخه چه طوری می رفتم و شاهد به خاک سپردن آش دایی می بودم و از یه طرف چه طوری نمی رفتم و این تنها کاری بود که برای آش دایی می تونستم بکنم.

تصمیمی گرفتم و قرار شد با بچه ها فردا بریم.

حالا مگه خوابم می برد.نزدیکیای صبح بود خوابیدم انگار آسمون هم غصه داشت نمی خواست روشن بشه.زمان سنگین و تاریک پیش می رفت.

طرفای ساعت 03/8 زدم بیرون ...

خانم پاییزی به من ملحق شد.قرار بود بریم سالن نژاد فلاح .10 رسیدیم کرج و به یکی از بچه ها ملحق شدیم.10/10 رسیدیم سالن و ولی مراسم تموم شده بود.بنر هایی که برای آش دایی زده بودن بازم من رو و بچه ها رو درگیر تر کرد.یه دربست گرفتیم و به امام زاده طاهر رفتیم.

هر سه ساکت بودیم.به خطوط بریده بریده جاده خیره بودم که بعضی وقتا ممتد می شد و یه دفعه بریده.به این که زندگی مثل یه خط ممتد می مونه و یه دفعه بریده میشه و ما باید بریم.

خلاصه 11 رو یک ربع کم رسیدیم امام زاده.

از این جا بود که روز خاکستری به یه روز مشکی تبد یل شد.از تاکسی اومدیم پایین اونجا پر جمعیت بود تمام کسایی که برای آش دایی ناراحت بودن.

پاهام گرفت و سست شد.اولین مراسم تششیع جنازه ای بود که تو این عمر 22 سالم اومده بودم.خیلی ترسیدم.از پیش خانم پاییزی جنب نمی خوردم.یکی از دوستای بچه ها هم به ما پیوست.

وای وای چند دقیقه بعد از رسیدن ما

خدای من ...

پیکر آش دایی رو آوردن صدای لااله الا الله سکوت رو شکست و پیکر پاک آش دایی که تو تابوت بود روی دستا حرکت داده می شد.خیره به تابوت بودم که ...

که چی به چیز خاصی هم فکر نمی کردم.نمی دونم چرا؟

تابوت رو 3 بار گذاشتن زمین و برداشتن.من که اولین بارم بود توی این مراسم شرکت کرده بودم.از خانم پاییزی همش سوال می پرسیدم و خانم پاییزی هم جواب من رو می دادن.

راوی از جمعیت حاضر خواست که نماز میت ر به جا بیارن.

بازم سوتی دادم و می خواستم بگم خانم پاییزی کی بریم وضو بگیریم و بیایم نماز بخونیم و چادر از کجا بیارم ...

و گفت:نماز میت وضو نمی خواد و همین جوری 5 تا تکبیر داره فقط کافیه بیاستی و هر چی میگن تکرار بکنی.

ایستادیم و نماز رو خوندیم.

هنوزم باور نمی کردم.

تابوت به سمت محل دفن رفت.ولی انگار آش دایی میون مردم بود توی هر نگاه به این جمعیت دیده می شد.راوی برای آش دایی دعا می خوند.و صدای گریه تموم فضا رو پر کرد.

دیدن یه صحنه من رو آتیش زد.دیدن اشکای یکی از دخترای آش دایی که ...

که موقع دفن توسط چند نفر به کنار آورده شده بود.خدایا باباش رو از دست داده بود آخه.

با یه حس "اصم" اون کنار ایستاده بودم.

راوی گفت از عزیزان خواهشمندیم کنار برن تا مراسم تلقین رو انجام بدن.

دوباره یه سوال به ذهنم خطور کرد.

دیدم خانم پاییزی کنار من نیست.تنها بودم.به دنبال خانم پاییزی گشتم و پیداش کردم.و دوباره سوال.

و خانم پاییزی دوباره توضیح به من.

دیگه طاقت ایستادن رو نداشتم و جو اونجا و دیدن گریه های دخترای آش دایی که قلبمو کباب می کرد.و یه لحظه خودم رو جای اونا گذاشتم و ...

وای یهو اشکم سرازیر شد. با خودم درگیر بودم.آخه چرا؟این صحنه ها برای همه پیش میاد.

می خواستم بشینم زمین .بچه ها گفتن که بیاین بریم اونور تر.حال هر 4 تامون بد بود.

دیدن این صحنه ها برای اولین بار اعصابم رو خرد کرده بود و تازه فهمیدم که زندگی چقدر کوتاهه و غیر قابل پیش بینی.

من که به عمرم فقط دو بار رفته بودم بهشت زهرا.و به قولی فضای قبرستون برام گنگ و بعضی وقتا فراموش شده بود.ولی الان به این فکر می کردم که آخرین خونه ی همه ی ما اینجاست.و چرا من به این قضیه فکر هم نمی کردم.

دوستام همیشه می گفتن چون کسی از عزیزترین کسات اونجا نیست.خدایا عزیز همه رو براشون نگه دار.که تو به فکر رفتن به اونجا باشی.خدایا همه ی بچه ها رو برای پدرو مادراشون و بالعکس نگه دار.

آمین

خلاصه یکی از بچه ها هم به ما ملحق شد.به یه ماشین تکیه داده بودم وصحنه ی روبرو رو تماشا می کردم.هیچی نمیشنیدم و فقط می دیدم.

به خودم شک کردم و گفتم شاید چون من عینک آفتابی زدم همه جا مشکیه.یه لحظه عینک رو برداشتم به این امید که شاید اون روز آبی باشه ولی مشکی بود.

دوباره عینکم رو زدم.این جا آخر خط بود.درسته من زنده بودم و افکارم برای مدتی منجمد شده بود.فقط بچه ها رو می دیدم.صدایی نمیشنیدم.

یهو که به خودم اومدم.و به نوعی لحظه ای که فکرم آزاد شد.نگاه به ماشین انداختم وای ماشین خاکی بود.و من چرا به ماشین تکیه داده بودم.شروع به تمیز کردن مانتو م کردم.

فکر کردن من به مرگ و نیستی فقط چند لحظه طول کشید واقعا برای خودم متاسف شدم.که چرا؟فقط چند دقیقه.آیا همین قدر کافیه؟نه...

راوی یه متن در مورد آش دایی خوند.دیگه ما 5 تایی شروع کردیم.آخه توی اون جمع مرحوم سعید جهانیان آش دایی ما بود.

راوی گفت:آش دایی از این دنیا رفت.یه آن از اسمم بدم اومد.نمی دونم چرا؟

بعد اضافه کرد که ولی تو دنیای کودکان همیشه اش دایی خواهد بود...

تقریبا آخرای مراسم بود و برای شادی روح پاک آش دایی صلوات و فاتحه خوندیم.

بچه هایی که نتونسته بودن بیان مراسم خاکسپاری مرتب  پیامک می دادن و در جریان بودن.از همشون تشکر می کنم که به یاد آش دایی بودن.

آبجی محدثه( محیوش)که تو کلاس بود.ولی همه ی هوش و حواسش اینجا.آبجی بهار.آبجی نرگس و آبجی مریم جدیری و آبجی فائزه(بند انگشتی)و خیلی های دیگه من شرمندشون شدم و نتونستم جواب پیامکاشون رو بدم.چون حالم اصلا خوب نبود.

اصلا توی اون مکان و فضا تمام مشکلات خودم از یادم رفت.

خورشید بالای سرمون بود و به من اخطار می داد.که برم.وگرنه سرگیجه های متعدد قبلی به سراغت میاد.شقیقه هام درد گرفته بودن.دیگه نمی تونستم وایستم.موقع راه رفتن توی قبرستون و روی قبرا پام دوباره پیچ خورد و دوباره باد کرد و درد پام از یه طرف من رو تشویق به زود رفتن می کرد.کم کم داشتیم تصمیم به رفتن می کردیم که یکی از بچه ها بلند گفت :عمو...

دو نفر بعدی هم هر کدوم یکی از عوامل رو دیدن و تصمیم گرفتن که برن و به عوامل و همکارای آش دایی تسلیت بگن.سه تایی تند تند راه رفتن تا به عمو همکارای محترمشون برسن.

من که گرمازده شده بودم و مچ پام درد می کرد به یکی از بچه ها گفتم بیا بریم و لی نیومد.من هم راه افتادم تا به بچه ها برسم ولی بچه ها به سرعت برق و باد دویدن و به خیابون اصلی رسیدن.من هم راه می رفتم ولی خیلی درد داشتم.

بچه ها به گروه عمو اینا رسیدن.به عمو و همکاراشون تسلیت گفتن و من هنوز آروم آروم راه می رفتم.آخه از یه طرف هم خجالت می کشیدم بابت پروژم که اعصاب همه رو به هم ریختم بابتش.

رسیدم و تسلیت گفتم.با این حال قضیه حل شد.ولی به خدای زمین و آسمون قسم می خورم که دوست نداشتم همچین جایی توی این موقعت توی مراسم خاکسپاری آش دایی ...

ولی نمی دونم قسمت یا سرنوشت این چنین برام رقم زده بود .

گفتم:عمو اکثر بچه ها که وبلاگ دارن.بابت این حادثه ی دلخراش آپ کردن. و عمو از همتون تشکر کردن.

ما باید قدر هم رو بدونیم بچه ها/

عمو گفتن آخر زندگی اینه ...ولی ما باید زندگی کنیم.

/ 5 نظر / 13 بازدید
ژاله

به نام خدا سلام........چی بگم[ناراحت]

رامینا

سلام... خدابیامرزشون[ناراحت]روحش شاد..یادش گرامی[گل]

ولوله

سلام . وقتی این خبرو شنیدم باور نکردم ,واقعا ناراحت شدم .خدا رحمتشون کنه.

شیرین

[ناراحت][نگران][گریه]

راضیه اللهیاری

سلام دنیا. خیلی خوب روایت کرده بودی.آفرین. من هنوز هم حالم بده....