قصه های منو عمو پورنگ (جلد اول)

 بنام خدا

 

  قسمت اول                      "یک روز پر خاطره"

توی کلاس داشتم یه گوشه ای برای خودم نقاشی میکشیدم,مربیمون پشت میزش مشغول خوندن کتابی بود.تیک تاک ساعت منو متوجه خودش کرد یه نگاهی کردم دیدم چند دقیقه بیشتر به آخر زنگ نمونده,خدا خدا میکردم اونی که مامان گفته بود درست باشه وقتی یادش میوفتادم قند توی دلم آب میشد.وسایلمو توی کیفم جمع کردمو آماده ی رفتن شدم,در کلاس زده شد و مدیرمون اومد تو رو به بچه ها کرد و گفت:بچه ها امروز زنگ خرابه و زده نمیشه پس الان آروم و بی سر و صدا از کلاس خارج بشید.منکه آخر حرفهای مدیر رو خوب نشنیدم بدو بدو به سمت در ورودی رفتم مامان باباهای بچه ها بیرون منتظرشون بودن از لا به لا شون بیرون اومدمو اطرافمو خوب نگاه کردم خبری ازش نبود,بغض کردمو همون جا کنار جوی آب نشستمو رفتنه بچه ها رو تماشا کردم,یکی یکی کم میشدن تا اینکه آخریشم رفت.مدیر که برای خداحافظی بیرون اومده بود منو دید و کنارم اومد و گفت:مامانت هنوز نیومده؟ پاشو پاشو بریم توی مهد منتظرش بمون.منم برای جوابش توی دلم گفتم که مامانم قرار نبود بیاد.دستمو گرفتو با خودش برد چند قدمی نرفته بودیم که 1صدایی رو شنیدم که گفت:مومو صبر کن(مومو اسم کودک درون منه). صدا برام خیلی آشنا بود صورتمو که برگردوندم انگار دنیا رو بهم دادن از خوشحالی اشک هام سرازیر شد و دست مدیر رو رها کردمو به سمتش دویدم بهش که رسیدم دستاشو باز کرد و منم پریدم توی بغلش.خدا جونم چی میبینم؟یعنی بیدارمو خواب نمیبینم؟چشمامو مالیدم تا بهتر ببینم,نه خواب نبود واقعیت داشت.خودش بود بهترین عموی دنیا با بلوز سبز و شلوار جین.بعد از خداحافظی از مدیر دستمو به عمو دادم تا بریم خونه توی راه همش میترسیدم که عمو رو گم کنم برای همینم 2دستی ازش گرفته بودم عمو هم که از این کار من خنده اش گرفته بود همش سرشو تکون میداد و میخندید.از مهد تا خونمون چند کوچه بیشتر راه نیست به خونه که رسیدیم عمو زنگ رو زد وقتی در رو باز کردم هر کدوم از چشمام شد قد یه تخم مرغ.خدای من مادر جونم اومده بود مامان در این مورد به من هیچی نگفته بود.همین طور خشکم زده بود که مامان اومد و گفت:وا مومو سلامت کو؟نکنه گرسنه بودی و خوردیش؟منم که هول شده بودم بریده بریده سلام دادمو مادر جونم لوپمو کشیدو ماچم کرد.بعد صدای مامان از آشپز خونه اومد که گفت:مومو برو زود آماده شو میخواییم بریم باغ,منم با این حرف به سمت اتاق رفتمو در کیفمو باز کردمو خرت و پرت هامو ریختم توش چند تا اسباب بازی هم مثل اسب وفا دارم زبل رو گذاشتم و فقط مونده بود پری بهترین دوستم اتاق رو یه نگاهی کردمو بالای کمد دیدمش دستم بهش نمیرسید و رفتم چار پایه رو آوردمو زیر پام گذاشتم ولی باز فایده ای نداشت.همون لحظه بود که در اتاق زده شد,پرسیدم کیه؟جواب داد:منم منم مادرتون غذا آوردم براتون.صدای عمو بود که تغییر داده بود.منم گفتم:از کجا معلوم مامان باشی؟عمو گفت:راست میگی من یه گرگم که اومد تو رو بخورم.حرفش که تموم شد در اتاق رو باز کرد و دنبالم کرد حالا ندو پس کی بدو... یه چند دوری دور اتاق رو زدیمو خسته روی تخت افتادیم. اونقدر خندیده بودم که دلم درد گرفته بود...عمو گفت:اومده بودم بهت توی جمع کردن وسایلات کمکت کنم که خسته ام کردی و مجبوری خودت تنهایی جمعشون کنی .منم توی جواب اعلام آمادگی کردمو گفتم:فقط یه چیزی مونده که اونم به عهده ی شماست عمو چپ چپ منو نگاه کرد و پرسید:چی؟با چشمام پری رو بهش نشون دادمو عمو هم خندید و جلو رفت تا برش داره ولی پشیمون شد و برگشت و رو به من کرد و گفت: دوست داری خودت برش داری منم سری تکون دادمو عمو بغلم کرد,اینطوری راحت میتونستم پری رو بردارم وقتی داشتم به عمو معرفیش میکردم مامان اومد و گفت:وقت رفتنه ما هم کیفو برداشتیمو رفتیم.توی ماشین مادر جونو مامان پشت نشسته بودنو عمو و بابا جلو منم که دوست داشتم پیش عمو باشم تصمیم گرفتم جلو بشینم که عمو گفت:مومو جان بنظرت درسته که 2نفری جلو بشینیم؟منم که منظوره عمو رو فهمیدم ناراحت شدمو پری رو محکم بغل کردمو رفتم عقب.عمو هم که دوست نداشت من ناراحت بشم با مامان جا به جا و عقب نشین شد.1ساعتی توی راه بودیمو هر بار که از شهرها میگذشتیم عمو برامون خاطره تعریف میکردو ما سر و پا بگوش بودیم.ماشاالله عمو چقدر خاطره داره... مادر جونم تمام راه رو با تسبیحش صلوات میفرستاد و زیر لب یه چیزاهایی زمزمه میکرد منم از ته دل ازش التماس دعا داشتمو دعای خیر برای عاقبت بخیر شدنه همگیمون.بلاخره رسیدیم تیکه ی ورودی به محل باغها و ویلا ها رو خیلی دوست داشتم یه زیر گذر بود که از روش قطار رد میشد گاهی اوقات میشد که از سر شیطنت روی ریل قطار بازی میکردمو پاورچین پاورچین راه میرفتم.ماشین ایستاد کوچه ی نارنجستان اولین در نارنجی رنگ,بابا در رو باز کرد ومنو عمواز ماشین پیاده شدیم.از در که وارد میشی سمت چپ یه باغچه ی کوچولو برای سبزیجاته بعد از اون درخت های سیب و زرد آلو بود که لا به لا شون درخت های گوجه سبزم دیده میشد بیشتر و بقیه ی درختها اونطرف باغن.جلوتر که میری چند تا پله به بالا میخوره که میرسی به استخر لبالب آب داشتو توش پر بود از ماهی های قرمز و سیاه عید.رفتمو کنار استخر نشستم,عمو که از تعداد ماهی ها تعجب کرده بود گفت:اینا رو از کجا آوردی؟منم ماجرای 2سال پیش رو که ماهی های عیدمو آوردمو انداختم اینجا و اینا بچه های همونا هستن رو بهش گفتم.از روزی گفتم که فکر میکردیم بچه ماهی ها قورباغه هستن و وقتی بزرگ شدن فهمیدیم ماهین.بین حرفام یکی از ماهی ها پریدو آب استخر صورتمو خیس کرد به خودم اومدم دیدم ماهی سفیده مثل همیشه براش از توی جیبم گندمک ریختمو بعد به عمو گفتم:عمو نگاه کن از بین این همه ماهی های قرمز و سیاه که بیشتر از 100تا هستن فقط این یکی سفید از آب در اومده که من اسمشو گذاشتم برفی چون مثل برف سفیده عمو هم خم شد و چند ضربه به آب زد که برفی ترسید و رفت ته آب قایم شد.

بابا داشت ایون رو جارو میزد تا فرش رو پهن کنه من و عمو هم بهش توی چیدن پشتی ها و بالش ها کنار دیوار کمک کردیم.بعدش فواره ی دور استخر رو روشن کردیم تا صدای آب به مهمونیمون صفا بده. به به...چه هوایی بود,انقدر محوش بودم که از عمو غافل شدم.اطراف رو نگاه کردمو دیدم عمو روی تنه ی درخت بریده شده نشسته و با خودش خلوت کرده دوست نداشتم خلوتشو بهم بزنم برای همینم رفتم سراغ کیفمو از اون صحنه یه نقاشی کشیدم که بعدا به عمو نشون بدم یه نقاشی هم از خودمو پری و برفی و زبل خان کشیدم که کادوش بدم به عمو.مشغول رنگ کردن بودم که مامان صدام زد و خواست بهش توی چیدن سفره کمکش کنم منم با عجله مداد رنگی ها رو کناری گذاشتم تا به موقع برمو نقاشی ها رو رنگ بزنم.منو مادر جونو مامان مشغول چیدن سفره بودیم,بابا هم به درخت ها آب میداد و عمو هم... إ پس عمو کو؟ رفتم پیش مادر جونو پرسیدم:عمو کو؟اونم گفت:که از عمو خبری نداره...کفشامو پوشیدمو رفتم توی باغ تا عمو رو پیدا کنم بین درخت ها عمو رو بلند صدا میزدم اما خبری ازش نبود.ترس برم داشت,یهو از بین درخت های انگور صدایی شنیدم رفتم جلو و دیدم...

این داستان ادامه دارد...

بنظرتون من چی دیدم؟؟؟

سلام بچه ها ...

امیدوارم که خوب و خوش باشید.بلاخره طلسم شکستو داستان رو براتون نوشتم فقط بخاطر طولانی بودنش قسمت بندیش کردم تا خوندنش برای شما وقت گیر نباشه.اگر مورد پسندتون بود حتما دنبالش کنید.و اگر جاییش ایرادی داشت بگید تا اصلاحش کنم.

واما بریم سراغ عکس ها...

عکس اولی:مرتبط به این داستان نیست و برای دفعه ی اولی بود که آقای فرضیایی فصل بهار تشریف آورده بودن باغ و عکس های این دفعه انشاالله در قسمت بعدی گذاشته میشه.

عکس دومی:برای این دفعه ست و مرتبط به این داستانه.البته اگر میبینید آقای فرضیایی کاپشن پوشیدن دلیلشو قسمت بعدی متوجه میشید

ردپا:از همگی دوستان عذر میخوام بابت تاخیر داستانم.این تازه اولشه و داستانهای دیگه هم در راهه...

رد پا:چند روزی رفته بودم تهران جای دوستان خالی دنیاجان و آزاده خانم رو دیدم حال هر 2شون خوب و خوش بود اونطور که دنیا خانم گفتن بقیه بچه ها توی پارک طالقان قرار داشتنو از اونم دعوت کردن ولی برای دیدن من نرفت خیلی دوست داشتم بقیه بچه ها رو هم ببینم ولی حیف که نشد...

فرا رسیدن ماه مهر رو برای همه ی دانش آموزای عزیز تبریک میگم

سالگرد آقای جهانیان رو تسلیت میگم...

و اما در مورد امیر علی جان باید بگم ...

نمیدونم حکمت خلقش چی بوده...چرا خدا آفریدشو چرا اینطوری بردش؟شاید میخواسته ما رو از خواب غفلت بیدار کنه.به هر حال که بد جور دلمونو لرزوند.خوش بحال امیر علی که عمویی مهربونی مثل پورنگ داره.عمویی دلسوز که از چشماش با دیدن این طفل معصوم غم میباره..وخوش بحال آقای فرضیایی که فرشته ای چون امیر علی براشون دعا میکنه و توی دیار باقی شفاعتشون میکنه... 

                                   "ما رو هم دعا کنید"

 

/ 9 نظر / 13 بازدید
عباسی

سلام واقعا لذت بردم از خوندنش دست گلت درد نکنه همشهری ادرس اون وبمو برات گذاشتم که هرموقع وبلاگ اصلیم برات باز نشد اونجا کامنت بذاری ومن انتقالش بدم همین همشهری جان[قلب] وبت و نوشته ها بسیار ارزشمند و خوبه و من دوستشون دارم [گل]

پـــــرتو

[ماچ]داستانتو هر موقع بیکار شدم می خونم من اپم بدو بیا[قلب]

نغمه(نغی)

سلام آجی.خیلیییییییییییییییییی قشنگ بود.من عاشق این داستان هام![قلب]نکنه موقعی که داشتی به مامان تو سفره چیدن کمک میکردی،عمو اومده یواشکی نقاشی هاتو دیده؟[سوال][نیشخند]آجی لینکت کردم.[لبخند]

زینب

سلامممممممم :) آخه آدرس اینجا رو گم کرده بودم شما هم آدرس نمیذاشتین فکر کنم [قلب] وای.. چقدر طولانیه... من بعدا میام میخونمش [چشمک]

مبینا

به نام خدا سلام عزیزم ممنون..عکس اول رو که دیدم فکرد کردم طبیعیه!!بعد که دقت کردم دیدم اشتباه میکنم[نیشخند] موفق باشین التماس دعا...

مهدیس

سلام خواهری آجی من تازه افتخار آشنایی با وبت و پیدا کردم داستانت خیلی جالبه آجی من من یکمی عجولم[عجله]قسمت بعدیش کی پخش میشه؟[سوال] آجی ادامه داستانت حتما عمو رو دیدی دیگه[رویا]

اسماباژگون

سلام اجی من دوستامو فراموش نمکینم هرگز! اجی تقریبا داستانت رو خوندم..اجی یچیز بگم؟داستانت رو کوتاه بنویس تا همه وقت بکنن بخونن!من برای خودت میگم خیلی وقت بود از ازاده خبر نداستم..خوشحالم که حالش خوبه.............[لبخند]

مبینا

سلام اینکه همون آپ قبلیه؟[تعجب]